سيد جعفر سجادى

45

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود * طلب از گمشده‌گان لب دريا ميكرد بىدلى در همه احوال خدا با وى بود * او نمىديدش و از دور خدايا ميكرد * با من است آن كس كه بودم طالب او با منست * هم تنم را جان شيرين است و هم جان را تنست از براى او همىكردم كنار از ما و من * باز ديدم آخر الامرش كه او ما و منست و بالجمله همهء عالم و آدم رشحهء از فيض خوداند كه در جهان حس متفرق نمايند پس اين تفرق و تشتت در عالم صورت است و نه در عالم معنى كه فرمود لا نفرق بين احد من رسله . مولانا در مقام بيان اتحاد اديان و انبيا و اينكه همه موجودات در معنى وحدت دارند گويد : ده چراغ از حاضر آرى در ميان * هر يكى باشد به صورت غير آن فرق نتوان كرد نور هر يكى * چون بنورش روى آرى بيشكى اطلب المعنى من الفرقان و قل * لا نفرق بين آحاد الرسل گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى * صد نماند يك شود چون بفشرى در معانى قسمت و اعداد نيست . * در معانى تجزيه و افراد نيست اتحاد يار با ياران خوشست * پاى معنى گير صورت سركش است . صورت سركش گدازان كن برنج * تا به بينى زير آن وحدت به گنج يك گهر بوديم همچو آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايه‌هاى كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق . شرح اين را گفتمى من از مرى * ليك ترسم تا بلغزد خاطرى . نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز * گر ندارى تو سپر واپس گريز پيش اين الماس بىاسپر ميا * كز بريدن تيغ را نبود حيا زين سبب من تيغ كردم در غلاف * تا كه كژ خوانى نخواند بر خلاف اتّحادِ أَمْرِ عَيْنِى با مَفْهُومِ اعْتِبارى - يعنى اتحاد وجود با ماهيت . رجوع شود باصالت وجود . ( اسفار ج 1 ص 60 ) اتّحادِ بِالْعَرَض - اتحاد ميان جنس و فصل را اتحاد بالعرض گويند . اتّحاد حِسّ وَ مَحْسُوْس - در زير عنوان اتحاد عاقل و معقول بيان خواهد شد كه در باب معرفت نه تنها عاقل و معقول متحد ميشوند بلكه حاس و حس و محسوس و مدرك نيز يكى شوند . اخوان الصفا آرند : انّ الحس هو تغيير مزاج تلك الحواس عند مباشرة المحسوسات لها و إنّ الاحساس هو شعور القوى الحساسة يتغيّر تلك الامزجه . ( رسائل اخوان ج 3 ص 227 ) اتّحاد طَبِيعِىّ - ( اصطلاح فلسفى ) اتحاد طبيعى در مقابل وجدت و اتحاد صناعى