أبو علي سينا ( مترجم : مجهول )

18

ترجمه رساله اضحويه ( فارسي )

و هندسه و حساب هند نيز سخن مىگفتند . . . پدرم مرا نزد مردى سبزى فروش - كه محمود مساح نام داشت و حساب هند را نيك مىدانست - به شاگردى فرستاد ، اين دانش را از وى آموختم . هنگامى كه ابو عبد اللّه ناتلى - كه دعوى فلسفه مىكرد - به بخارا آمد ، پدرم به اميد آنكه من از وى فلسفه بياموزم ، او را ميزبان شد . پيش از آمدن « ناتلى » نزد « اسماعيل زاهد » فقه مىخواندم ، و شيوهء سؤال و اعتراض و مناظرهء فقيهان را از وى نيك فراگرفته بودم . شاگرد برتر از استاد نزد ابو عبد اللّه ناتلى به خواندن كتاب ايساغوجى ( - مدخل ) پرداختم ، چون « حد جنس » را برايم تعريف كرد ، در تكميل سخنش چيزها گفتم كه مانند آنها را نشنيده بود . از هوش من در شگفت شد و به پدرم سفارش نمود كه نگذارد جز دانش به كارى ديگر بپردازم . ظاهر منطق را نزد ناتلى آموختم ، اما وى از دقايق اين صنعت چيزى نمىدانست . چندى پيش خود به مطالعهء كتابهاى منطق پرداختم تا در اين فن سرآمد شدم . آنگاه پنج يا شش شكل نخستين از كتاب اقليدس را نزد استاد خواندم ، و باقى را پيش خود حل كردم . پس از آن به مجسطى پرداختم ، چون از مقدمات آن فارغ شدم و به اشكال هندسى رسيدم ، استاد در كارش فروماند . ديرى نپاييد كه « ناتلى » از بخارا به گرگانج ( - اورگنج ) خوارزم رفت . من به تنهايى علوم طبيعى و الهى را دنبال كردم تا در آنها ورزيده شدم . آنگاه به آموختن علم طب راغب گشتم . فراگرفتن اين دانش چندان دشوار نبود . بنا بر اين در مدتى كوتاه چنان در كار طبابت مهارت پيدا كردم كه پزشكان دانشور بخارا مرا شاگرد شدند . طبيب نامور 385 ه - 995 م شانزده ساله بودم كه به تدريس طب و درمان بيماران پرداختم . در تشخيص بيمارى و كار درمان چنان ورزيده شده بودم كه وصف آن نتوان كرد . با اين همه درس فقه را دنبال مىكردم . آنگاه يك سال و نيم ديگر به مطالعهء منطق و همهء اجزاى فلسفه سرگرم شدم . در اين مدت شبى را به تمامى نخفتم ، و روزها به كارى ديگر نپرداختم . شبها چراغ مىافروختم و به خواندن كتاب مشغول مىشدم . هر گاه خواب آلوده مىشدم ، يا احساس خستگى مىكردم ، قدحى شراب مىنوشيدم - آن قدر كه نيروى از دست رفته باز آيد - و بار ديگر كار خود را دنبال مىكردم . . . اگر خواب بر من چيره مىگشت همان مسائل را بعينه در خواب مىديدم ، و راه حل بسيارى از مسائل را در خواب باز مىيافتم . پس از آنكه در علوم منطق و طبيعى و رياضى نيك ورزيده شدم ، بار ديگر به علم الهى پرداختم ، و مطالعهء كتاب ما بعد الطبيعهء ارسطو را آغاز كردم . كتابى دشوار بود . چهل بار آن را خواندم و همهء عباراتش را از بر نمودم ، اما معانى آنها دستگيرم نشد ، و مقصود نويسنده را در نيافتم . نااميدى دامنم را گرفت . با خود گفتم : براى فهميدن مقصود نويسنده راهى وجود ندارد .