سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
90
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى )
آنها را درميان امم ذكر كند و بگويد كه الان اسطخريان چنينند و اهل فلسطين چنانند ؟ بنابر رأى اين وقيح ، البته اكنون داراى بزرگ به جمشيدى [ 1 ] جى باتلى و اولاد اولاد آن مىنازد . و سليمان به روتشل [ 2 ] و سلاله [ 3 ] او فخر مىكند . خاك بر چشم هر كه بىشرم است ، اهل اسطخر و فلسطين نيستند در اين زمان مگر عبارت از مشتى استخوان پوسيدهاى كه هر روز اجزاء آن متلاشى [ 4 ] و متناثر [ 5 ] مىگردد ، زمانى نخواهد گذشت كه اسم آنها محو خواهد شد . عجيبه ترغيبى و غريبه تشويقى ! - حقيقتاً راست گفته بودند كه كار ديوها هميشه برعكس و واژگونه است . آيا راست نگفتم كه نشايد اكهورى را در مجامع و محافل راه داد ؟ ايشان با اين فساد اخلاق و تباهى افكار در هر امرى كه درآيند و در هر جمعيت و ادارهء كه شريك شوند . لامحاله موجب فساد و زيان و بربادى خواهند شد - اگر براهين عقليّه و ادلّه طبيعيّه گذشته را ادراك نمىكنى ، صبر كن تا آنكه بهچشم خويش مشاهده نمائى . و على كل حال ، از اين اكهورى ممنون شدم كه پايان كار را نشان داد ! . بعد از قول اكهورى دگر هيچكس را عذرى نماند كه بگويد مقصد را نمىدانستم و غايت [ 6 ] را نمىفهميدم . چهقدر اصرار مىكنى و چهقدر درازى سخن را دوست مىدارى . اين تمنع [ 7 ] را حمل بر تعزز [ 8 ] مكن ، بر نادان تعزز نمودن از نادانى است . جميلالوجه [ 9 ] را چه حق است كه بر كور ناز كند ؟ ناز خوب صورت بر بيناست ، چونكه حسن را مىداند و مزاياى [ 10 ] آن را درك مىكند ، ولى كلام را سودى نيست ، چرا بگويم و براى كه بگويم ؟ چه فائده دارد و ثمره آن چه خواهد بود ؟ كسى كه فرق در ميانه آسيا و آفريقا نكند و سبطى [ 11 ] را از قبطى [ 12 ] نشناسد و تاتار را از فارس نداند و كيخسرو خردمند را با افراسياب نادان يكى داند و به تبائن [ 13 ] مترادفات [ 14 ] حكم نمايد و
--> [ 1 ] . اسم پارسى [ 2 ] . اسم يهودى [ 3 ] . اولاد [ 4 ] . متفرق [ 5 ] . پراكنده [ 6 ] . نتيجه - سرانجام [ 7 ] . يعنى بازماندن مرا محمول بر دشوارى مكن . [ 8 ] . خود را عزيز شمردن - خويشتن را عزيز خواستن [ 9 ] . خوبروى [ 10 ] . فضايل [ 11 ] . اهالى مصر قديم [ 12 ] . اسباط يعقوب يعنى بنىاسرائيل [ 13 ] . سخت از يكديگر دوربودن [ 14 ] . چيزهائى كه باهم يكى باشند يا دو كلمه كه به يك معنى باشند يا دو چيز كه از يك قبيل باشند .