سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
21
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى )
زيست خود محتاجند بهقلب و ريه و كبد و مخ و مخيخ [ 1 ] و سائر اعضاء و جوارح . و البته اين گروه پس از شنيدن اين سؤالات سر به بحر حيرت فروبرده هيچ جواب نخواهند داد ، مگر آنكه چشم عقل را كور كرده بگويند كه : هريك از آنها حركات خود را بر وفق حركات اجزاء ديگر كرده تا آنكه خلاف انتظام حاصل نشود و بدين سبب عالم بر يك نظام و بريك وتيرهء واحد [ 2 ] قائم و دائم است . پس در اين وقت ، من خواهم گفت اولًا لازم مىآيد بر اين قول كه در اين بعد صغير جزء ذيمقراطيسى كه به ميكرسكوپ هم بهنظر نمىآيد ابعاد غيرمتناهيه بوده باشد ، زيرا آنكه در هر صورت علميهاى [ 3 ] كه در مادهاى از مواد مرتسم گردد لامحاله جزيى از بعد از آن را فرا خواهد گرفت و صور علميهء آن اجزاء بنابراين رأى فاسد غيرمتناهى است ، پس بايد در آن اجزاء متناهى ابعاد غيرمتناهيه بوده باشد و اين به بداهت عقل [ 4 ] باطل است . * * * و ثانياً چون اجزاء ذيمقراطيسيه چنين شاعر و عالمند ، پس چرا مكّونات خود را كه عبارت از نفس آنها مىباشد به كمال خود نمىرسانند و چرا در خويشتن احداث درد و وجع و الم مىنمايند و چه سبب است كه ادراك انسان و سائر حيوانات كه عين ادراك همان اجزاء است بر اين قول از اكتناه حال خود عاجز و در حفظ حيات خويشتن قاصر است . و عجبتر اين است كه متأخرين ماديين با همه جزافات [ 5 ] باز در بعضى امور حيران مانده آن را نتوانستند به هيچ يك از مبادى و اصول فاسدهء خود ، چه طبع بوده باشد چه شعور ، منطبق گردانند زيرا آنكه ديدند كه پارهاى از مكونات مختلفة الخواص را چون تحليل [ 6 ] مىكنند عنصر اصليه آنها يكى است . لهذا بعد از
--> [ 1 ] . مخ و مخيخ : ذهن و خداوند ذهن . [ 2 ] . وتيرهء واحد : طريقهء واحد ؛ بر يك روش . قاعدةً واحده بايد باشد . و به هرحال يكى از « يك » يا واحدة زايد است . [ 3 ] . صورت علميه : نقش ؛ و در فلسفهء : آنچه از مادهء خارجى در ذهن مىماند . [ 4 ] . بداهت عقل : بىتأمل عقلى ؛ بدون انديشه . [ 5 ] . جزافات : سخنان بىدليل ؛ و در فلسفه غفلت يا تغافل از علت . گفتهاند : از گزاف فارسى تعريب شده است . [ 6 ] . تحليل : تجزيهء شيميايى و يا فيزيكى .