سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
54
نامه ها و اسناد سياسى ( فارسى )
چگونه مرا تبعيد كردند ؟ جناب نيّرالفؤاد حاجى محمدحسن امين لازال ثابتاً على سبيلالرشاد را سلامها باد . روز پنجشنبه در حضرت عبدالعظيم كه از بيمارى قدرت بر حركت نداشتم بيست نفر جلاد ( فراش ) عمر سعد ( مختارخان ) ريختند به منزل ( معينالتجار هم بودند ) مرا بغايت غضب و حدت كه نمونهئى از حقد و كينه عساكر ابنزياد بود كشيدند ، چون خوف آن داشتند كه مبادا اندك اسلامى در قلوب اهل شهزاده عبدالعظيم مانده بسبب غيرت دينى از من حمايت كنند ( و حال آنكه اين خيال باطل و فكر محال بود ، چونكه اسلام و دين و غيرت و حميت مدتيست كه از آن ولا هجرت نموده و چنانچه هميشه مىگفتم ) آنقدر مرا بسرعت مىبردند و بشتاب مىكشيدند كه دكمههاى قبا و پيراهن ، گلوى مرا چنان فشار داد كه نفسم قطع شده به زمين افتادم . پس از آن به هيچگونه ندانستم كه مرا به چه نوع به دارالاماره عمر سعد رسانيدند و تا مدت چهار ساعت هيچ نفهميدم كه در كجا هستم ، چون به خود آمدم و عمر سعد و شمر را ( حسنخان قزوينى سرتيپ سوار كشيكخانه ) در حضور خود ديدم ، و مدت سه ساعت هم بىعمامه بىرداء نشسته علىالاتصال آب مىنوشيدم ، چون كه بسبب حبس نفس حرارت شديده را در جگر حاصل شده بود ( حتى تا كرمانشاه اين باقى بود و مىبايست روزى چهلبار آب بنوشم ) پس از آن شمر گفت دو ساعت بيش بغروب نمانده بايد سوار شد ، در اين بين بمختارخان گفتم بگوئيد كيف مرا كه در آن اندكى پول است بياورند ، ايشان بر خواسته رفتند و كيف را هم كه در آن بعضى مبلغ و پارهاى اوراق و كتب بود ، ندادند ، و هرچه گفتم بديشان خبر دهيد كسى هم بديشان خبر نداد ، آخرالامر شمر گفتند وقت ميگذرد ، ما كيف را براى شما به قم روانه