ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )
770
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى )
لذلك كثر المؤمنون و قلّ العارفون اصحاب الكشوف . » يعنى از اين جهت كه ورود خطاب بر مقتضاى عقل است نه كشف ، مؤمنان بسيارند ، از براى آنكه عقلا بسيارند ، پس ادراك منطوق مخاطبات الهيه مى كنند به عقل و ايمان مى آورند به آن . امّا مدركى كه متعدّى شود از ظواهر تفسير به حقايق خطاب ، و منكشف شود بر او اسرار آن ، اندك است ، پس لاجرم عرفا كه اصحاب آن مدركند ، اندك خواهند بود . وَ ما مِنّا إِلّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ( 1 ) و هو ما كنت به في ثبوتك ظهرت به في وجودك ، هذا أنّ ثبت أن لك وجودا . فإن ثبت أنّ الوجود للحقّ لا لك ، فالحكم لك بلا شكّ في وجود الحقّ . و إن ثبت أنّك الموجود فالحكم لك بلا شكّ ، و إن كان الحكم للحقّ ( أى على تعيّنك الخارجى بأن يتكوّن و يوجد على وجه يقتضيه و يحكم به عينك الثابتة . ) فليس له إلّا إفاضة الوجود عليك و الحكم لك عليك . » يعنى حقّ تعالى را نيست الّا افاضهء وجود بر تو ، و احكام تو همه از تو بر تو است . زيرا كه افاضهء وجود - كما قال صدر المحقّقين - از حضرت قدس و ينبوع وحدت وحدانى النعت و هيولانى الوصف است ، لكن منصبغ مىشود عند الورود به حكم استعدادات قوابل و مراتب روحانيه و طبيعيه و مواطن و اوقات و توابع آن . چه هر عين از اعيان موجودات را كمالى است كه حاصل نمى شود آن عين را الّا به وجود مستفاد از حقّ تعالى ، چون از حقّ تعالى غير افاضهء وجود وحدانى نيست و احكام متنوعّهء مختلفه بر تو ، همه از تو است . چه فيض وجود كه منبسط بر اعيان مى گردد ، هر چيز به آن مرتبه از كمال و نقص كه قابليت آن دارد ، ظاهر مى گرداند . پس تمام احوال جاريه بر هر شخص ، لازم ذات اوست . پس به حسب تحقيق ، هر نيك و بد كه بر شخص گذرد از لوازم و مقتضيات نشئهء اوست . امّا در اين مقام ، نكته آن است كه احاطه به آن واجب است ، چه آنچه از حضرت حقّ صادر مىشود ، فيض وجود
--> ( 1 ) الصافّات : 164