سيد علي اكبر قرشي

640

مفردات نهج البلاغه ( فارسى )

است . صف : صف كشيدن و صف كردن ، لازم و متعدى هر دو آمده است . صفوف . صفها . پنج مورد از آن در « نهج » آمده است در وصف ملائكه فرموده : « و صافّون لا يتزايلون » خ 1 41 صف كشيده‌اند پيوسته ، درباره مجاهدين فى سبيل الله فرموده : اين القوم الذين . . . اخذوا به اطراف الارض زحفا زحفا و صفّا صفّا ، بعض هلك و بعض نجا » خ 121 177 ، كجايند آن قومى كه اطراف زمين را گرفتند در جنگيدن جنگيدن و صف صف . صفق : ( مثل عقل ) زدنى كه از آن صدا برخيزد . نيز به معنى برگرداندن « صفقه عن مراده : صرفه و ردهّ » ( و بر وزن عقل و شرف ) به معنى ناحيه و طرف نيز آيد . « صفقه » : زدن دو دست بر يكديگر در معامله . هفت مورد از آن در « نهج » آمده است « تصفيق الماء » خ 1 40 يعنى بهم زدن آب . همچنين است « اصطفاق اشجار » خ 165 239 . مصفّق به صيغه اسم مفعول به معنى صاف و بدون خلط آيد . « صفق فلان الشراب » يعنى از كاسه‌اى به كاسه‌اى ريخت تا صاف شود در وصف بهشت فرموده : « و يطاف على نزّالها فى افنية قصورها بالاعسال المصفقة » خ 165 239 « مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ » اعسال جمع عسل است . و در حكمت 430 فرموده : « انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعيا » كه در « خلق » گذشت . صفين : ( مثل سجّين ) نام محلّى است در نزديكهاى شام و انتهاى عراق ، نزديك شهر رقهّ در ساحل فرات از جانب غربى ، كه به علت وقوع جنگ تاريخى بين امير المؤمنين صلوات الله عليه و معاويه در آن ، در تاريخ جاويدان گشته است . امير المؤمنين عليه السلام از كوفه حركت فرموده و در سواحل فرات از كربلا ، و انبار و هيت و حديثه گذشته و به صفين رسيد ، معاويه عليه لعائن الله نيز از دمشق ظاهر به « حمص » آمد و از آنجا به صفين رسيد . به نقل مسعودى لشكريان امام صلوات الله عليه نود هزار ( 000 90 ) و لشكريان معاويه هشتاد و پنج هزار بودند ، دو لشكر صد و ده روز در صفّين بودند ، نود يا هفتاد بار درگيرى داشتند ولى جنگ همه‌اش چهل روز بود ، گفته‌اند 25 هزار از ياران امام عليه السلام و چهل و پنج هزار از ياران معاويه كشته شدند . به هر حال اين كلمه سه بار در « نهج » به كار رفته است ، امام مظلوم صلوات الله