سيد علي اكبر قرشي
591
مفردات نهج البلاغه ( فارسى )
ضرريكه بعدش بهشت است . در اقرب الموارد گويد : شرّ در « فلان شرّ الناس » اسم تفضيل است كه همزهء آن در اثر كثرت استعمال حذف شده است ، على هذا آنجا كه فرموده : « شرّ الاخوان من تكلّف له » حكمت ، 479 « شرّ » اسم تفضيل است « شرير » : مضرّ ، مفسد و ظالم ، جمع آن اشرار و شرار است . شرسف : شرسوف ( مثل عصفور ) غضروف دندههاست و يا طرف داخل دنده مشرف به شكم ، در اقرب الموارد آمده « الشرسوف : غضروف معلّق بكلّ ضلع و فى الصحاح : الطرف المشرف على البطن » جمع آن سراسيف است كه فقط يك بار در كلام حضرت آمده است ، در وصف مورچه فرموده : « و لو فكرّت فى مجارى اكلها فى علوها و سفلها و ما فى الجوف من شراسيف بطنها و ما فى الرأس من عينها و اذنها لقضيت من خلقها عجبا » خ 185 270 يعنى اگر فكر كنى در مجارى خوراك مورچه در بالا و پائين آن مجارى ، و در آنچه در غضروفهاى شكم اوست و در چشم و گوشى كه در سر دارد ، از خلقت او در عجب خواهى بود . ( سبحان الله العظيم القادر ) . شرط : ( بر وزن عقل ) الزام و التزام به شى ء است ، جمع آن شروط و شرايط مى باشد و بر وزن شرف به معنى علامت است جمع آن اشراط مى باشد ، از اين ماده سيزده مورد در « نهج » آمده است دربارهء عمرو بن عاص فرموده : « و لم يباع حتى شرط ان يؤتيه على البيعة ثمنا » خ 26 68 ، او با معاويه شرط كرد كه در صورت بيعت بايد « مصر » را به او بدهد . در وصف رسول خدا فرموده : « و المصطفى لكرائم رسالاته و الموضّحة به اشراط الهدى » خ 178 257 ، اختيار شده است براى پيامهاى مفيد خدا و توضيح داده شده است به وسيلهء او علامتهاى هدايت . شرطه : پليس . جمع آن شرط ( مثل صرد ) و در صورت نسبت « شرطىّ » گويند از اين كلمه دو مورد در « نهج » آمده است يكى در فرمان مالك كه فرموده بُراى اهل حاجت وقتى معيّن كن كه فقط به كار آنها برسى و كسى از نگهبانان و پليس تو در آنجا نباشد تا آنها بدون زحمت و بدون واهمه حرفشان را بزنند « و اجعل لذوى الحاجات منهم قسما تفرِّغ لهم فيه شخصك . . . و تقعد عنهم جندك و اعوانك من احراسك و شرطك . . . » نامهء 53 439 ، حرس : محافظ ، شرط : پليس است .