عبد الواحد الآمدي التميمي ( مترجم : انصارى )

276

غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسى )

كار به جائى رسيده منكه پيشوا و زمام دارم از دست جور و ستم رعيّتم بفرياد افتاده‌ام تو گوئى من پيرو و آنان پيشوايند و من وادار به پيروى آنان شده و ايشان أولياء امورند ( كار ملّت من به جائى رسيده است كه اغلب فرامين مرا بدون اجرا مى گذارد و دشمن با خيالى آسوده بر اطراف كشور كمين مى گشايد يكمشت نامردان به صورت مرديكه عقلشان همچون دختران پرده‌نشين سست است گرد من جمع شده‌اند بتابستان فرمان جنگشان مى دهم گويند كنون گاه گرما است بگذار تا گرما بگذرد بزمستان گويم گرما گذشت گويند سرما رسيده است صبر كن تا سرما از سرما برخيزد خدا اين ملّت بيحسّ سست رگ را بكشد دلم را پر خون و سينه‌ام را از خشم و غيظ لبريز غم كردند نقشه‌هائى كه براى نابودى دشمن كشيدم در اثر عصيان و نافرمانى نقش بر آب ساختند تا جائى كه قريش كناره نشين و دست و دل فراخ نشستند و گفتند پسر ابي طالب مرد دلاورى است لكن نقشه جنگ را خوب نمى تواند ترسيم كند بروند خدا پدرشان را بيامرزد با اين سخنى كه گفتند مگر من همان كس نيستم كه هنوز دوران عمرم به بيست نرسيده بود كه سر عمرو هشتاد ساله و قهرمان كفّار را بخوارى تمام از پيكرش بريده بپاى پيغمبر افكندم و اكنون سال عمرم از شصت تجاوز كرده و در اينمدّت بكليّهّء فنون جنگى آشنا شده‌ام و با پهلوانان دست و پنجه‌ها نرم كرده‌ام و لكن لا رأى لمن لا يطاع ) . 27 إن عقلت أمرك أو أصبت معرفة نفسك فأعرض عن الدّنيا و ازهد فيها فإنّها دار الأشقياء و ليست بدار السّعداء بهجتها زور و زينتها غرور و سحائبها متقشّعة و مواهبها مرتجعة : اگر دريافتى كار خود را يا آن كه رسيدى بشناخت نفس خود پس روى گردان از اين جهان و بى رغبت در آن باش زيرا بدرستى كه جهان جايگاه بدبختان است نه خانهء خوشبختان طراوت و خرّميش پوچ و زور و زيور و زيبش فريب و غرور است ابرهايش بى باران و پراكنده شدنى و بخشودهايش تمام باز گرفتنى است 28 إن امنت باللهّ أمن منقلبك : اگر به خداوند ايمان داشته باشى بازگشتگاه تو جاى ايمنى خواهد بود 29 إن أسلمت نفسك للهّ سلمت نفسك : اگر خودت را به خدا تسليم كنى البتهّ نفست سالم ( از گمراهى ) خواهد ماند . 30 إن كنتم راغبين لا محالة فارغبوا فى