امتياز عليخان العرشي
148
ترجمه استناد نهج البلاغه ( فارسى )
رضى بيشتر به شعر و ادب مى پرداخته و از دانش پيشوايان ، خردمندان و پزشكان آگاه بوده است . آن گاه بيهقى به روشن ساختن خطبهء رضى مى پردازد و مى گويد كه از دو راه او اين دفتر را « نهج البلاغه » ناميد نه « منهج البلاغه » يا « منهاج البلاغه » چون اصل واژه « نهج » است و آن راه روشنى كه رهرو آن را مى پيمايد و به نيكى مى رسد و « نهج » هم آن چيزى است كه مانند دم هيچ گاه بريده نمى شود . بلاغت هم رسايى را مى رساند مانند سخن شيوا كه گويندهء آن به آنچه مى خواهد مى رسد پس « نهج البلاغه » راهى است روشن ناگسستنى كه روندهء آن به آن شيوايى كه دلخواه اوست مى رسد . بيهقى مى گويد : كه دانش اخلاق دشوار ياب است و شناختن آن نياز به مقدماتى دارد . نبايد در شگفت شد كه چگونه على ( ع ) هم دلير است و هم پارسا ، زيرا كه اين دو با هم ناسازگار نيستند بلكه هر عارف يكتا پرستى بايد هم دلير باشد و هم پارسا ، به ويژه اگر او رهبر و سرور گرايندگان باشد ولى مردم چنين خوى گرفتند كه كسى را كه در دانشى سر آمد شد در دانش و هنر ديگر او را سر آمد نبينند و آنكه در همه سرآمد باشد بسيار كم است مانند ابو الاسود دئلى كه هم شاعر و تابعى و نحوى والى و امير و معمر و سالخورده بود . اگر يك عربى بتواند به چندين كمال برسد از كمال امير مؤمنان در پارسايى و دليرى نبايد در شگفت شد با اين كه اين دو براى فرمان روا و جانشين پيامبر بايستنى است . بيهقى در سراسر اين گزارش سخنان اوبرى خوارزمى را مى آورد . گويا هم اين كه پيش گفته است كه من نخستين گزارش نگار نهج البلاغه هستم و اكنون مى گويد كه من از گزارش او در اين دفتر بهره مى برم براى آن باشد كه او برى بر همهء نهج البلاغه گزارش ننوشته باشد . از سخنان بيهقى بر مى آيد كه اوبرى در هنگام ساختن اين گزارش درگذشته بوده است همچنين از آن پيداست كه گزارش او فلسفى و كلامى است . او در اين گزارش ياد مىكند از القرابادين الكبير و جواهر الاجسام السماوية و المضاف و المنسوب و جامع الامثال خودش و جداول تاريخ ابو جعفر محمد بن حسن خازن و رسالهء « باد لحاجب » خود وى و كتاب منافع الاعضاء و الاثار العلوية و الغريبين و الكتب الطبية و الكتب المصنقة فى خواص الاشياء و الصحاح و جوامع الكلم شاشى و هروى و عميد ابو بكر قهستانى و وزير محمد بن ابى توبه و ابن عباس و سيبويه و مبرد و جوهرى و ابن السكيت و ثعلبى و قتيبى و خجندى اصفهانى و فقال شاشى . بندى از اثولوجيا ( 54 ) و اشارات ابن سينا هم در آن آمده است كه اين دو را كيدرى هم آورده است . او از پيشداديان و منوچهر و كسرى و پرويز ياد مىكند . در بارهء « وصية على للحسين » مى گويد : « جامعة لآداب الشرع » ( 153 ) و در آن مى نويسد كه من در نخستين شب ماه رمضان 531 ه پيامبر را به خواب ديدم كه به من مى فرمود « من قال لا ادرى فى ما لا يدرى فهو اعلم الناس » پس از اين چيزى نمى پرسيدم مگر اين كه در بارهء آن مى انديشيدم و به دفترها و فتواها مى نگريستم تا اين كه دلم به جايى مى آرميد . او در شرح بند ( ايها الناس انما أنتم فى هذه الدنيا غرض . . . ) ( خطبهء 141 ) از نهج البلاغه در بارهء « قد مضت لنا اصول نحن فروعها » مى گويد : « منقول عن منوچهر الملك فى الكتب القديمة ، و التوارد يتفق فى الاشعار و الحكم و المواعظ » ( 84 ) ( طبرى 1 : 437 - مرغنى 66 - تجارب الامم رازى 1 : 19 ) .