محمد جعفر بن محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني
فضايح الصوفيه 19
فضايح الصوفيه ( بضميمهء تنبيه الغافلين وايقاظ الراقدين ) ( فارسى )
مانع شد ، ونگذاشت كه آن حضرت وصيّت نامه بنويسد « 1 » . چنان كه در ميان خاصّه وعامّه مشهور است و در جميع كتب كلاميّه مذكور است « 2 » ، و از آن جمله است شهرستانى از
--> ( 1 ) - حديقة الشيعة : 266 و 557 . ( 2 ) - بخارى در صحيح خود - در باب « اخراج اليهود من جزيرة العرب » [ 4 / 120 - 121 ] و در باب « جوائز الوفد » [ 4 / 85 ] و در باب « كتابة العلم » [ 1 / 39 ] و در باب « مرض النبى » [ 6 / 11 ] و در باب « قول المريض قوموا عنى » [ 7 / 156 ] - روايت نمود از ابن عبّاس كه او گفت : شدّت كرد آزار [ مرض ] پيغمبر خدا ، پس فرمود : بياوريد از براى من شانهء [ گوسفند ] كه بنويسم بر آن از براى شما كتابى كه گمراه نشويد بعد از آن هرگز ، پس عمر گفت : بيمارى ودرد بر پيغمبر زور آورده ، ونزد ما كتاب خدا هست ما را بس است [ 9 / 137 ] . ومسلم در صحيح خود در كتاب « وصايا » چنين گفته كه : پس گفتند به درستى كه رسول خدا هذيان مىگويد [ 3 / 1259 حديث 21 ] . و همچنين حميدى در « جمع بين صحيحين » - كه صحيح بخارى و صحيح مسلم مىباشد - و در غير كتاب حميدى به روايت ابن عمر چنين است كه عمر گفت : « إن الرجل ليهجر » . و در مجلّد دوّم از « صحيح مسلم » چنين است كه : « فقال عمر : إن رسول اللَّه ليهجر » [ 3 / 1259 با اندك تفاوت ] . وجوهرى در « صحاح » گفته : « الهجر الهذيان » [ 2 / 851 ] ، وابن حجر شافعى در « شرح صحيح بخارى » گفته : « ان الهجر يعنى الهذيان » [ فتح البارى : 8 / 108 ] . وابن ابى الحديد در جزء ثانى عشر [ شرح نهج البلاغة ] از « تاريخ بغداد » از ابن عبّاس روايت كرده كه عمر در ايّام خلافتش اعتراف نموده كه پيغمبر در مرض موت خواست كه تصريح كند به اسم « على عليه السلام » كه او خليفه باشد ، من مانع شدم [ 12 / 21 ] . پس اى طالب حق ! ديدهء بصيرت بگشا كه كسى كه خود را قابل خلافت پيغمبر آخر الزمان داند ، ومدّت مديد بسر برده باشد در خدمت كسى كه مبادى آداب و صاحب مكارم اخلاق باشد هنوز كيفيّت گفتگوى بابزرگان ، وطريق تكلّم نسبت به پيغمبر آخر الزمان را ياد نگرفته باشد ، و حرفى بزند كه مناسب جفا كاران واراذل ، واعراب پابرهنگان باشد ، ومع ذلك مانع چنان لطف عامّى شود كه به سبب آن هيچكس هرگز گمراه نگردد ، و در مقام ردّ بر آن حضرت بگويد : كه قرآن ما را بس است ، واحتياج به وصيّت و كلام تو نداريم . وهرگاه قرآن از براى هدايت امّت كافى بود ، پس چرا نفس پيغمبر را هنوز دفن نكرده به سقيفه شتافتند و كار خلافت را ساختند ؟ ! وچگونه كلام پيغمبر اعتبارى نداشت ، و احتمال هذيان بر آن مىرفت و كلام ابو بكر در وقتى كه وصيّت مىنمود ، وعمر را به خلافت تعيين مىكرد اعتبار داشت وهذيان نبود ؟ ! ! با وجود آنكه نصف كلام را گفته و هنوز اسم عمر را نبرده بيهوش شد ، وعثمان كه كاتب وصيّتش بود از قراين احوال فهميد كه منظور عمر است اسم او را نوشت ، و بعد از آنكه ابو بكر به هوش آمد اظهار قبول كرد [ تاريخ طبرى : 2 / 618 - 619 ، تاريخ ابن اثير ( الكامل فى التاريخ ) : 2 / 425 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد : 1 / 163 - 165 ] . پس چگونه در آن وقت قرآن بس نبود ؟ ! ! وچگونه راضى نشد كه خلافتش مانند خلافت ابو بكر به اجماع ثابت شود ، يا مانند خلافت عثمان كه خودش بنا گذاشت به شورى تعيين يابد ؟ ! ! وطول كلام مناسب مقام نيست ، فاعتبروا يا أولى الأبصار . ( منه غفر له )