الفيض الكاشاني
226
الكلمات المكنونة ( طبع كنگره فيض )
نوح ومنجيه « 1 » ، أنا صاحب أيّوب المبتلى وشافيه ، أنا أقمت السماوات بأمر ربّي ، أنا صاحب إبراهيم ، أنا سرّ الكليم ، أنا الناظر في الملكوت ، أنا أمر الحيّ الذي لا يموت ، أنا ولي الحقّ على سائر الخلق « 2 » ، أنا الذي لا يبدّل القول لديّ وحساب الخلق إليّ « 3 » ، أنا المفوّض إليّ أمر
--> ( 1 ) - بيان جامعيّت خود با أنبيا ، يعنى آن سرّى كه با أنبيا بود كه به قوّت آن بار ابتلاها مىكشيدند وبه غلبهسلطنت آن نجات مىيافتند ، حقيقت آن سرّ ، حقيقت من بود كه با أنبيا بجهته من الجهات الكليّة بود وبه من حقيقة المطلقة بجميع الجهات الكليّة والجزئيّة متشخّص ومتعيّن است ، پس عين من است نه با من وبا أنبيا معيّت داشته نه عينيّت ، پس من از جهت حقيقت صاحب همه بودم ( وكنت مع الأنبياء سرّاً ) اشاره به آن معيّت است ( وصرت معي جهراً ) . واز اينجا محىالدين بر اين رفته كه متشخّص در آن تشخّص معرّا از تشخّص است . واللَّه اعلم . ( 2 ) - تأويل كلام شريف آن است كه : ولى خليفه است ومتولّى احكام واز ارض زمين قابليّات واستعداداتممكنات مىتوان فرا گرفت كه مفاد كلام حقّ نظام اين باشد كه : در أراضي استعدادات خلايق من متولىام به ولايت اللَّه در اجراى احكام سعادات وشقاوات و ( بك يا علي يهتدي المهتدون ) . وتفويض امرى كه غايت ومقصد وجود است به سوى من است ؛ زيرا كه ابنيه روح من محاذى ابنيه روح حضرت خاتم الأنبياء مصطفى صلى الله عليه وآله است كه آن ابنيه محاذى تجلّى است كه غايت وجود است ، پس چون غايت ايجاد به من مفوّض است . وغايت ايجاد مشتمل است بر جميع احكام مر موجودات كه مخلوق براي آن غايتند ، پس حكم در بندگان كه مخلوقاتند از من باشد ؛ چه اين كه غايت ايجاد بندگان به أو تفويض شده متولّى است ، در زمين قابليّات بالضرورة أو حاكم است در بندگان به همان دقيقه كه موجب ربط ايشان شده با غايت ايجاد كه علّت خلق ايشان است ؛ زيرا كه اين موجودات را چون به جهت غايتى ايجاد نمودهاند ، پس البتة رابط نسبتي ميانه اينها واز غايت متحقّق است وحامل آن غايت علم به آن رابطه دارد ، وبر موجب همان هر يك احكام جارى مىدارد . واللَّه اعلم . ( 3 ) - خبر از تحقّق خويش در حضرت حقيقة الحقائق مىفرمايد ومىگويد كه : من آنم كه قول نزد من مبدّل نمىشود ، يعنى افراد موجودات كه كلمات اللَّهاند به نوعي كه در حقيقت من كه أمّ الكتاب است ثبت شده ، به همان نوع بر علم من كه شخص حقيقت خويشم ثابت آمده وتبديل بر آن محال است كه : « لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ » . وقال عزّ من قائل : « وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ » . واين خزان همان امّ الكتاب است واز پيش فرموده كه : ( أنا خازن علم اللَّه ) وأمثال اين . پس بنا بر أقوال مذكور علم بر جميع أقوال كه حقايق بندگان است داشته باشد ، پس هيچ فرد را از مرتبهء خويش در نگذارند ، وهيچ حكم را در غير محلّ خود جارى نفرمايد تا ظلم كه وضع شئ است در غير موضع خود لازم نيايد . واين است كه مفاد حديث شريف كه : « حقّ داير است با على حيثما دار » ؛ چه ظلم از جهل ناشى است كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله فرموده كه : ( الظلم ظلمات يوم القيامة ) [ صحيح مسلم ، ج 8 ، ص 18 ؛ الرسالة السعديّة ، ص 149 ] . وتاريكى قيامت عين جهل است ، پس ظلم اثر جهل است واز شخص عليم جهل صادر نمىشود ؛ زيرا كه شئ حامل ضدّ خود نمىتواند بود ، پس أو عليه السلام مطابق وجود است علماً وعيناً . واللَّه اعلم .