محمد مهدى فقيه بحر العلوم
94
مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى )
وضع كار و عبادت و پرهيزكارى و درستكارى قاسم ، به قدرى درخشان و جذاب بود ، كه مورد توجه مردم واقع شد و فوق العادگى او ، مردم را به كنجكاوى واداشت كه او را بهتر بشناسند . بدين علت هرچه از اسم و پدر و مادر او سؤال مىكردند ، او طفره مىرفت و از معرفى خود ، پرهيز مىكرد و اين در حالى بود كه با زنى هم ازدواج كرده بود و خداوند ، به او فرزند دخترى ، عنايت فرمود . گويا دختر ، چهار ساله شده بود كه قاسم ، خود را نحيف و بيمار يافت . از اين رو وقتى شخصى به نام عيسى ، پيش او آمد و تصميم داشت براى رفتن به سفر حج خداحافظى كند ، از او خواست اگر سفارش دارد ، برايش انجام دهد . قاسم هم از عيسى درخواست نمود ، اين دختر كوچك مرا به مدينه برسان و او را در فلان كوچه ، رها كن و سپس دنبال كار خود برو . دخترك خود به خانهاى كه بايد مىرود ! عيسى ، دخترك را همراه برداشت و مسافرت خود را براى حج آغاز كرد . وقتى به مدينه رسيد ، در همان محلى كه قاسم ، سفارش كرده بود ، دخترك را رها كرد . دخترك درِ خانهاى را زد ؛ در به روى او باز شد و او داخل خانه گرديد . اما اهل خانه به مجرد اينكه او را مشاهده كردند ، فرياد شيون و سوگوارى سر دادند ! عيسى ، وقتى آن صحنه را ديد ، نزديك رفت و علت آن سر و صدا و آه و ناله را پرسيد . به او گفتند كه خبر درگذشت قاسم بن عباس ، به مدينه رسيده است و اين دخترك ، فرزند او مىباشد . عيسى پس از سفر حج كه به وطن خود بازگشت ، متوجه شد آن شخص ناشناس ، وفات يافته است . آن گاه مردم را باخبر ساخت كه وى ، قاسم نوه امام