محمد مهدى فقيه بحر العلوم

49

مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى )

« تا طلوع فجر ، مراقب او بودم و او پيش روى من ، خوابيده بود و از اين پهلو به آن پهلو نمىرفت تا چون آخر شب و هنگام طلوع فجر رسيد ، هراسان از جا جست « 1 » و او را در آغوش كشيدم و به دو « اسم الله » مىخواندم » . ابومحمد بانگ برآورد و فرمود : « سوره انا انزلنا بر او بخوان ! » و من بدان آغاز كردم و گفتم : « حالت چون است ؟ » گفت : « امرى كه مولايم خبر داد ، در من نمايان شده است و من همچنان‌كه فرموده بود ، بر او مىخواندم و جنين در شكم من ، پاسخ داد و همانند من ، قرائت كرد و بر من سلام نمود » . حكيمه مىگويد : « من از آن چه شنيدم ، هراسان شدم » . ابومحمد ، بانگ برآورد : « از امر خداى تعالى ، در شگفت مباش . خداى تعالى ما را در خردى ، به سخن درآورد و در بزرگى ، حجت خود در زمين قرار دهد و هنوز سخن او ، تمام نشده بود كه نرجس از ديدگانم نهان شد و او را نديدم . گويا پرده‌اى بين من و او افتاد . فريادكنان به نزد ابومحمد ( ع ) دويدم . فرمود : « اى عمه ! برگرد . او را در مكان خود ، خواهى يافت » . حكيمه مىگويد : « بازگشتم و طولى نكشيد كه پرده‌اى كه بين ما بود ، برداشته شد و ديدم نورى نرجس را فراگرفته است كه توان ديدن آن را ندارم و آن كودك ( ع ) را ديدم كه روى به سجده نهاده است و دو زانو بر زمين ، نهاده و دو انگشت سبابه خود را بلند كرده است و مىگويد : اشهد ان لا إله الّا الله [ وحده لا شريك له ] و ان جّدي محمداً رسول الله و ان ابي اميرالمؤمنين ، سپس امامان را يكايك برشمرد تا به خودش رسيد . سپس فرمود : پروردگارا ! آنچه به من وعده

--> ( 1 ) . در روايت ديگر آمده است كه نرجس ، ناگهان از خواب برجهيد و از اتاق ، بيرون رفت و وضو ساخت . آن گاه برگشت و نماز شب را خواند ؛ تا آنكه به نماز وتر رسيد .