محمد مهدى فقيه بحر العلوم

113

مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى )

مصعب گفت : « من براى عبيدالله بن عمر نامه نوشته ام و او را از غفلتى كه در اين مورد كرده است ، سرزنش كردم » . نعيم بن مسعود گفت : « هيچ كس نبايد موجب تحريك بيشتر او گردد . من خودم اين موضوع را كفايت مىكنم و او را پيش تو مىآورم » . نعيم حركت كرد و خود را به بصره رساند . افراد خاندان حنظله و عمرو بن تميم را جمع كرد و با آنان پيش افراد بنى سعد رفت و گفت : « به خدا سوگند ! در اين كار ، براى شما خيرى وجود ندارد . گويا مىخواهيد تمام قبيله تميم را به هلاك اندازيد . خواهرزاده ام را به من بسپريد » . آنان ساعتى يكديگر را سرزنش كردند و سپس عبيدالله بن على ( ع ) را به او سپردند و او همراه عبيدالله بيرون آمد و پيش مصعب رفت . مصعب به عبيدالله گفت : « اى برادر چه چيزى تو را به اين كار واداشت ؟ » عبيدالله سوگند خورد كه نه آن كار را مىخواسته و نه از آن ، آگاه بوده است و گفت : « من اين كار را خوش نداشتم و از پذيرش آن ، خوددارى كردم . ولى آنان انجام دادند » . مصعب او را تصديق كرد و از او پذيرفت . در اين هنگام ، مصعب به « عباد حبطى » فرمانده جلوداران سپاه خود ، دستور داد براى رويارويى با لشكرهاى مختار ، پيشروى كند . او حركت كرد . عبيدالله بن على ( ع ) نيز همراهش بود و چون به منطقه مذار رسيدند ، سپاهيان مختار هم فرا رسيدند و برابر ايشان فرو آمدند . ناگاه به لشكر مصعب ، شبيخون زدند و بيشتر افرادش را كشتند و فقط اندكى توانستند بگريزند . عبيدالله‌بن على بن ابىطالب ( ع ) هم در آن شب ، كشته شد . « 1 »

--> ( 1 ) . الطبقات الكبرى ، ج 5 ، صص 117 و 118 ؛ الاعلام ، ج 4 ، صص 202 و 203 .