مجموعة مؤلفين
286
پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى )
مهترها ، زين و تكلتو « 1 » اسب بنده را در همان آخور گذاشته بودند ، نمىدانم آتش از كجا افتاده بود ، تمام زمين و برگ آتش گرفت ، قدرى خلقم تنگ شد ، مهترها را كتك زيادى زده ، چهار ساعت از [ 105 ] شب گذشته ، شام صرف شد و استراحت شد . [ باج دادن به كارمندان گمرك ] روز پنج شنبه 2 شهر صفر : امروز بايد برويم به منزل خان امير ، صبح زود ازخواب برخاسته نماز خوانده چاى صرف شد . بنه را بار كردند ، مالها را حاضر كردند . آقا سيد جواد آمده ، سوار شده ، به اتفاق آمديم ، از جسر عبور كرده ، آن طرف پنج تومان انعام به حضرات اهل گمرك دادم و به احترام تمام مالها را رد كردند و ابداً مزاحم بار و اسباب نشدند . سوار شده ، آمديم . هوا هم چندان گرم نبود . زوار هم زياد حركت كردند . بين راه عربانه بسيار ملاحظه شد . به منزل خان امير رسيده ، خانه كه همه وقت معمول بود ، توقف مىكرديم ، آمده ، قرارى داده ، آبدارى را پايين آوردند ، ناهار را گرم كردند ، با آقا سيد جواد و شجاع نظام و ميرزا محمود نشسته ، ناهار صرف شد . كم كم زوار از عقب رسيد [ ند ] . معلوم شد كه حاج قلى خان سرتيپ را اسب زمين زده ، سر و صورت و سينه بيچاره را مجروح كرده ، آنها هم به منزل ما افتادند . طرف عصر مير آلاى « 2 » سرتيپ عسگرها آمده ديدن كرد ، قدرى شيرينى و گز [ 106 ] به جهت او حاضر كرده ، قدرى صحبت اسب و سرباز و راه شد . بنا شد شخصى اسب داشت او را ملاحظه كنم ، به اتفاق حضرات برخاسته ، رفتم اسب را ملاحظه كردم ، نشسته ، قدرى صحبت كرديم ، قليان كشيده ، تا دو سه ساعت از شب گذشته ، درب كاروانسرا نشسته ، مشغول صحبت شده .
--> ( 1 ) . اصل : تكل . چيزى كه از نمد و جز آن دوزند و زير زين گذارند و ترمه نيز گويند تا بر پشت اسب از زين آسيبى نرسد . دهخدا ، ذيل واژه . ( 2 ) . سرهنگ سپاه ، در تشكيلات نظامى عثمانى منصبى فوق قايم مقام ، سرهنگ در سپاه عثمانى . همان