الشيخ رحيم القاسمي
98
محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى )
مرا زمانه بد مهر يك دم آب نداد * كه در رگ و پى من آه من شرار نشد ز روزگار بلايى كه جمع شد به سرم * يكى از آن همه در جمله روزگار نشد كدام عقده به فكرت ز چرخ بگشادم * كه از سپهر بلا بر سرم نثار نشد كدام روز كه خورشيد رو سياه نبود * كدام باده كه كيفيتش خمار نشد كدام شادى كو خود غم بزرگ نبود * كدام خنده كز اندوه باردار نشد كدام روى كه ابر بلا نشد بر من * كدام خوى كه شمشير آبدار نشد كدام غم كه چو دشمن نيامدم بر سر * كدام شادى چون دوست بر كنار نشد كدام روز كه بر من حصار ناى نگشت * كدام جاى كه بر من دهان مار نشد كدام غصه كه از دل به سوى مغز نرفت * چو رفت در سر من مار مغز خوار نشد كدام ظلم كه از كسى به من نرسيد * كدام حيف كه بر من به هر ديار نشد كدام لحظه ز مرگم بشارتى نرسيد * كز انتظار دو چشم دلم چهار نشد كدام فكر من از هفت آسمان نگذشت * ولى چه سود كه با بخت پست يار نشد كدام آه كه خورشيد از او سياه نگشت * كدام بيم بر امّيد شهريار نشد كدام روز كه مكروه برگزيده * دهر به تنگ سينه قطار از پى قطار نشد يسار كيست كه بر درد من نگشت يمين * يمين كيست كه بر جور من يسار نشد زبان كيست كه بر فضل من گواه نگشت * سؤال چيست كه بر علم من عيار نشد دهان كيست كه بر شتم من دلير نگشت * لسان كيست كه بر غل من به كار نشد هزار سال سپس عيب اين زمان گويند * كه اين چنين گهرى بود و نامدار نشد درين زمانه به نيكى كسى رسيد كه او * نكو نهاد و نكو خلق و نيك كار نشد ز شعر و علم شكايت چرا كنم دانم * كه كس به علم و هنر هيچ كامكار نشد دريغ و درد كه دستم به جهل مى نرسد * ز هيچ روى كس از جهل شرمسار نشد به جهل راه نبنمود اين زمانه مرا * كه اين شكارى فربه مرا شكار نشد اگرچه در گل غصه فتاده ام غم * نيست ز گل طراوت ياقوت آبدار نشد