مهدى لطفى
91
علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )
سپس به حرم حضرت ابو الفضل مشرف شدم زيارت كنم ، سپس به صحن حرم آمدم نزديك طلوع آفتاب بود در صحن حرم نشسته بودم يك دفعه « شيخ محسن ابو الحلب » را كه از خطباى كربلا بود ملاقات كردم مرا براى استراحت و صرف صبحانه به خانهاش دعوت كرد اجابت كردم و همراه ايشان رفتم . در باغچه خانه نشستيم . بعد از مدت كوتاهى استراحت ، گفتم كتابخانهء خود را به من نشان بده ، گفت بعد از صرف صبحانه گفتم : من به كتاب انسم و علاقهام بيشتر از گل و . . . است ، ما را به كتابخانه برد . ديدم ، كتابخانه خوبى است از حيث كم و كيف . بين كتابخانه مىگشتم را جولان مىدادم و كتابها را نگاه مىكردم . . . كتابى را از قفسه برداشتم ، وقتى كتاب را باز كردم ديدم به گمشده خود دست پيدا كردهام و اين همان كتاب « ربيع الابرار » مىباشد كه من دنبالش بودم . سرّ امر امام على عليه السّلام را كه مرا به امام حسين عليه السّلام حواله داده بود ، فهميدم . گريه شديدى بر من غالب شد . شيخ محسن آمد با تعجب علت گريهء مرا پرسيد . قضيه را نقل كردم . گفتم امير المؤمنين عليه السّلام مرا به امام حسين عليه السّلام حواله داد و حضرت مرا به شما حواله داده است . قضيه را شنيد ، حالش منقلب شد . كتاب را از من گرفت ، گفت : استاد بزرگوار اين كتاب خطى ، از كتب كمياب است . قاسم ابن رجب آن را به مبلغ هزار دينار مىخواست از من بخرد ولى من اين كتاب را به او نفروختم .