مهدى لطفى
44
علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )
ميدان جهاد نفس پيروز شد و هم در جهاد فرهنگى ، و از مردانى بود كه « صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ و لا يَخافُونَ فى الله لَوْمَةَ لائِمٍ » اينجا حكايتى نقل مىكنيم تا مطلب بر همگان روشن شود ، مرحوم علّامه نقل مىكند . سالى مشرف به حج بيت اللّه شدم در شب ترويه از مكّه به طرف عرفات حركت كردم شب را در صحراى منى ماندم بعد از نماز صبح روز عرفه به سوى عرفات حركت كردم ، زمانى به صحراى عرفات رسيدم كه صحرا پر از جمعيّت شده بود و از كثرت جمعيت جايى براى سكونت و نصب خيمه نبود . امّا در گوشهء بيابان مكانى خلوت بود ، كه گويا اين مكان مخصوص ملوك و اشراف عربستان بود به شخصى كه اثاث مرا حمل مىكرد گفتم وسائل را به آن مكان برد ، وسائل مرا در همان مكان زمين گذاشت اجرت او را پرداخت كردم او رفت . من شروع كردم به نصب خيمه ، يكى از مأموران با صداى بلند فرياد مىزد و مرا فرا مىخواند گويا مىخواست مانع از نصب خيمه در آن مكان شود . توجّهى به گفتهاش نكردم . وقتى ديد كه من توجه به او نمىكنم آمد نزد من و دست مرا گرفت تا مانع نصب خيمه شود ! ايستادم و گفتم : چه مىخواهى ؟ و به خاطر چه مانع از نصب خيمه مىشوى ؟ گفت : ممنوع است ، گفتم به خاطر چه چيزى ؟ گفت : مگر نمىبينى اينجا خيمههاى امير نصب شده و اين مكان مختص امراء و ملوك مىباشد وقتى اين را شنيدم : با حالت تعجب و صداى بلند