مهدى لطفى
112
علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )
تعدادى كفش بود . معلوم بود افرادى داخل اتاق هستند ، گفتيم شايد از رفقايش است صاحبخانه ما را به اتاق دومى راهنمائى كرد ، وارد اتاق شديم با منظرهء عجيبى روبرو شديم ، ديديم در وسط اتاق يك منقل زغال گداخته گذاشته شده ، و بر روى آن تعدادى سيخ آهنى گذاشته شده كه از شدّت حرارت سرخ شدهاند ، اين منظره موجب بروز وحشت در ما شد . وحشتانگيزتر از آن سخن صاحبخانه بود كه خطاب به ما گفت . شما را امشب دعوت كردهام تا جزاى گفتههاى خود را بچشيد . اين آتش به خاطر آن مهيا شده است و اين افراد به خاطر همكارى من در اين امر دعوت شدهاند . اين جمله او تمام نشده بود كه سيد گلوى او را گرفت و از پنجرهاى كه به طرف شط باز مىشد به پائين پرت كرد . و به ما گفت : زود باشيد از اينجا بيرون رويم وقت آمدن سيد اتاقى را كه رفقاى او داخل آن بودند از پشت قفل كرد . از خانه بيرون آمديم و سيد به ما گفت برويد به طرف شط كه آنجا كسى منتظر شماست ، و از ما جدا شد . ما رفتيم كنار شط ديديم يك شخص بر روى قايقى ما را صدا مىزند ، به نزد او رفتيم گفت : سوار شويد سوار شديم ، در بين راه گفت من خواب بودم امام موسى بن جعفر عليهما السّلام را در خواب ديدم كه فرمود ، برو كنار شط دو نفر از دوستداران ما به نام عبد الحسين امينى و . . . مىآيند آنها را سوار نموده و از شط به آن طرف ببر . من هم بيدار شده و آمدم شما را ديدم .