مهدى لطفى

109

علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )

كمك امير المؤمنين در چاپ « الغدير » جناب آيت اللّه شيخ جواد كربلائى برايم از مرحوم علّامه چنين نقل كردند كه : شبى در عالم رؤيا ديدم 8 گاو سياه رنگ به سوى من حمله نموده‌اند ، وحشت و ترس بر من غلبه كرده بود ، و متحير مانده بودم كه چگونه خود را از دست اينها نجات دهم . تنها اميدم امير المؤمنين عليه السّلام بود . در همين وقت امير المؤمنين را مشاهده كردم كه به من فرمودند : نترس و برو به جلو ، من به سوى آنها حركت كردم ، شاخهاى يكى از آنها را گرفتم و يك تكانى دادم . اين حيوان همچون بادكنكى كه با يك سوزن زدن از بين مىرود از بين رفت ، و هرهشت گاو را به اين نحو به هلاكت رساندم . و با عنايت امير المؤمنين خود را از شر آنها نجات دادم . و در اين هنگام از خواب بيدار شدم . نشسته بودم و در مورد اين رؤيا مىانديشيدم كه اين چه قضيه‌اى بود . كه ناگهان در خانه را زدند . تعجب كردم كه در اين وقت شب چه كسى در را مىزند ، رفتم در را باز كردم و ديدم 8 نفر شخص سياه چهره از رؤساى دولت عراق پشت در هستند اينجا بود كه متوجه خواب خود شدم و خوابم برايم تعبير شد . و به آنها گفتم بفرمائيد ، آيا كارى داشتيد ، گفتند : ما خدمت شما آمديم تا به شما ابلاغ كنيم كه در اين وضع زمانى چاپ اين كتاب شما مصلحت نمىباشد و شما نبايد اين كتاب را چاپ كنيد .