الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
67
الغدير ( فارسى )
صبح كه شد ، ياران معاويه گفتند : اى مردان ، ما ديشب ديديم كه نمازهاى طولانى و دعاهاى نيكويى داشتيد . به ما بگوييد كه دربارهء عثمان چه مىگوييد ؟ گفتند : او اول كسى است كه در حكومت ستم كرد و به غير حق عمل كرد . اصحاب معاويه گفتند : امير المؤمنين شما را بهتر مىشناسد . بعد به طرف آنها رفتند و گفتند : آيا از اين مرد [ على ] تبرّى مىجوييد ؟ گفتند : نه ، بلكه او را دوست داريم . هريك از مأموران يكى از آنها را گرفت تا بكشد . قبيصة بن ضبيعه به دست ابو شريف بدّى افتاد و به او گفت : ميان قوم من و قوم تو شر نيست ، بگذار ديگرى مرا بكشد . گفت : خويشاوندت نيكى كند . پس حضرمى او را گرفت و به قتل رساند و قضاعى هم دوستش را كشت . حجر به آنها گفت : بگذاريد من دو ركعت نماز بخوانم . سوگند به خدا ، هرگز وضو نگرفتهام ، مگر آنكه دو ركعت نماز خواندهام . گفتند بخوان . او نماز خواند ، سپس بازگشت و گفت : به خدا كه تاكنون نمازى كوتاهتر از اين نخوانده بودم . اگر نمىپنداشتيد كه به خاطر ترس از مرگ نماز را طول مىدهم ، هرآينه افزون بر اين دو ركعت نماز مىگزاردم . سپس گفت : خدايا ما از تو دربارهء امت خود يارى مىخواهيم . مردم كوفه عليه ما شهادت دادند و مردم شام هم ما را مىكشند . به خدا سوگند كه هرگاه مرا بكشيد ، من اول جنگاور مسلمانى خواهم بود كه به وادى شام درآمده و نخستين مردى از مسلمانان خواهم بود كه سگان اينجا بر او بانگ زدهاند . هدبهء اعور در حالى كه زانوانش به لرزه افتاده بود ، شمشير به دست پيشآمد و گفت : هرگز گمان نداشتم كه تو از مرگ نهراسى . من ترا آزاد مىكنم تا از دوست خود تبرّى كنى . گفت : چگونه از مرگ نترسم ، در حالى كه قبر خود را آماده و كفن خود را گسترده مىبينم و بر من شمشير كشيدهاند . به خدا اگر از مرگ بترسم ، سخنى كه پروردگار را به خشم آورد ، بر زبان نمىآورم . آنگاه گفتند : گردنت را خم كن . گفت : اين خونى است كه من هرگز به ريختن آن كمك نمىكردم . سرانجام ، او را جلو آوردند و گردنش را زدند و يك يك افراد را بدينسان كشتند ، تا آنكه هرشش نفر كشته شدند .