الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

64

الغدير ( فارسى )

مرج عذراء زندانى گشتند . پس معاويه ، وائل بن حجر و كثير بن شهاب را فراخواند و وقتى كه آن دو وارد شدند ، نامه‌شان را گرفت و بر مردم شام خواند . در آن نامه چنين آمده بود : به نام خداوند مهرگستر مهربان به بندهء خدا معاويه پسر ابو سفيان ، امير مؤمنان ، از زياد پسر ابو سفيان : اما بعد ، خداوند براى امير المؤمنين تجربه‌اى نكو پيش آورد و بر ضدّ دشمن وى تدبير كرد و زحمت ياغيان را از پيش وى برداشت . طغيانگرانى از ابو ترابيان و سبائيان كه در رأس آنان حجر بن عدى قرار داشت ، با امير مؤمنان به مخالفت برخاستند و از جماعت مسلمانان جدا شدند و بر ضدّ ما جنگ به راه انداختند و خدا ما را بر ايشان پيروز و مسلط گردانيد . من برگزيدگان مردم شهر و برجستگان و اشرافشان را كه به داشتن خرد و دين شهره بودند ، فراخواندم و همگى بر عليه آن ياغيان شهادت دادند و آنچه را ديده و دريافته بودند ، بيان داشتند . اكنون آن مخالفان را نزد امير مؤمنان فرستاده‌ام و گواهى مردم باصلاحيت و برگزيدهء شهر را كه در زير اين نامه آمده است ، تقديم مىدارم . هنگامى كه معاويه اين نامه و شهادت شاهدان را خواند ، گفت : دربارهء اين كسان كه آشنايان و افراد طايفهء خودشان عليه آنان اين‌چنين شهادت داده‌اند ، چه بايد كرد ؟ يزيد بن اسد بجلى اظهار داشت : به اعتقاد من ، آنها را در روستاهاى شام بپراكنيد كه مردم آنجا خودشان به حسابشان مىرسند . معاويه به زياد چنين نوشت : از داستان حجر و يارانش و شهادتنامه‌هايى كه بر عليه آنان فراهم شده بود ، آگاه شدم و در كارشان مطالعه كردم . گاهى به نظر من مىرسد كه كشتن اينان بهتر از آزاد كردنشان است و گاهى به نظر مىرسد كه عفوشان بهتر از قتلشان است ، و السّلام . زياد همراه يزيد بن حجيّهء تميمى براى معاويه نوشت : اما بعد ، نامهء شما را خواندم و نظرتان را دربارهء حجر و يارانش دريافتم و از اينكه كار ايشان بر شما مشتبه شده در شگفت ماندم ، در حالى كه اشخاصى بر عليه اين كسان شهادت داده‌اند كه از ديگران به احوال آنها آگاه‌تر هستند . پس هرگاه در اين شهر شما را