الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

58

الغدير ( فارسى )

صيفى بن فسيل زياد در دستگيرى ياران حجر خيلى كوشش به خرج داد . آنها فرار مىكردند و او هم بر هركه دست مىيافت ، دستگيرش مىكرد . قيس بن عباد شيبانى نزد زياد آمده گفت : يكى از مردان ، به نام صيفى بن فسيل از بزرگ‌ترين ياران حجر است كه خيلى طرفدار اوست . زياد كسانى را فرستاد تا او را آوردند و به او گفت : اى دشمن خدا ، عقيده‌ات دربارهء ابو تراب چيست ؟ او گفت : ابو تراب را نمىشناسم . زياد گفت : من او را به تو بشناسانم . آيا على بن ابى طالب را نمىشناسى ؟ صيفى گفت : بلى . زياد گفت : او همان ابو تراب است . صيفى گفت : نه چنين نيست ، او پدر حسن و حسين است . رئيس شهربانى گفت : امير او را ابو تراب مىخواند و تو تكذيب مىكنى و مىگويى نه ؟ اگر امير چيزى را تكذيب بكند ، من نيز تكذيب مىكنم و چنانچه او چيزى را باطل بداند ، من نيز باطل مىشمارم . زياد به صيفى گفت : اين خود گناه بزرگى است كه مرتكب مىشوى ، تازيانهء مرا بياوريد . تازيانه را آوردند و گفت : عقيدهء تو درباره على چيست ؟ گفت : بهترين سخنى كه دربارهء بنده‌اى از بندگان خدا بگويند ، من دربارهء على امير المؤمنين مىگويم . زياد گفت : آنقدر با تازيانه به پس گردنش بزنيد ، تا نقش بر زمين شود . چندان او را زدند كه نقش بر زمين شد . سپس گفت : از او دست برداريد . بعد خطاب به او گفت : اى مرد ، دربارهء على چه مىگويى ؟ گفت : به خدا اگر با تيغ و دشنه بدنم را قطعه‌قطعه كنى ، همان خواهم گفت كه از من شنيدى . زياد گفت : يا بر او لعنت بفرست ، يا گردنت را مىزنم . صيفى گفت : زودتر گردنم را بزن كه من سعادتمند مىشوم و تو به شقاوت مىرسى . زياد گفت : او را از اينجا برانيد و به زنجير كشيد و به زندان بيفكنيد . سرانجام ، وى همانند حجر و يارانش كشته شد . آخر اين چه جنايت بزرگى است كه در حق چنين كسى معمول مىشود كه جز به خدا و دين و رسالت معتقد نيست و به امام برحق مهر مىورزد و هيچ گناهى كه مستوجب چنين عقوبتى باشد ندارد ، عقوبتى كه به اشارهء فرزند جگرخواره به دست پسر سميه انجام گرفت . گناه صيفى فقط اين بود كه در برابر ولايتى كه كتاب خدا به آن سفارش كرده و سنّت در روايات متواتر بر آن تأكيد ورزيده است ، خضوع مىكرد . آيا خوددارى از لعن