الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

47

الغدير ( فارسى )

نفرين كرد و حجر بيدرنگ از جا برخاست و چنان فريادى كشيد كه همهء كسانى كه در مسجد و بيرون مسجد بودند ، صدايش را شنيدند . سپس خطاب به مغيره گفت : اى آدم خرف ، نمىدانى چه كسى را مورد حمله قرار داده‌اى ! دستور بده كه ارزاق و حقوق توقيف‌شدهء ما را به ما بازگردانند كه اينها حق تو نيست و حاكمى كه پيش از تو بود ، در اين حقوق طمع نمىكرد . تو بر نكوهش امير مؤمنان و ستايش مجرمان حريص گشته‌اى . پس آنگاه بيش از دوسوم مردم با او به‌پا خاستند و همگى اظهار داشتند : به خدا سوگند ، حجر راست مىگويد و بر حق است . برفور دستور بده كه ارزاق و حقوق ما را بدهند ، و گرنه اين سخنان كه مىگويى سودى به حال ما ندارد ، و چندان از اين سخنان گفتند كه مغيره پايين آمد و وارد قصر شد . هواداران مغيره اجازه خواستند كه او را ببينند و او اجازه داد . آنها گفتند : چرا اجازه مىدهى كه اين مرد چنين سخنانى را بر زبان راند و در دوران فرمانروايىات جرأت را بدين پايه برساند كه به تو اهانت و حكومتت را تضعيف كند و امير المؤمنين معاويه را عليه تو به خشم آورد . در اين ميان ، عبد اللّه بن أبى عقيل ثقفى تنها كسى بود كه بيش از همه دربارهء حجر و سخت گرفتن بر او با مغيره سخن گفت . مغيره در پاسخ گفت : من در واقع او را كشته‌ام ، چه پس از من اميرى خواهد آمد كه حجر او را چون من مىپندارد و با او همين رفتارى را مىكند كه با من كرد و در اولين فرصت گرفتار مىآيد و به بدترين شكلى به قتل مىرسد . اكنون اجل من نزديك است و دوران فرمانروايىام به سر آمده و دوست ندارم اقدام به كشتن برگزيدگان اين شهر بكنم ، و خونشان را بر زمين ريزم ، آن‌وقت ، ديگران به امن و آسايش برسند و من بدبخت شوم ؛ معاويه در دنيا به عزت برسد و مغيره در آخرت نگون‌بخت گردد . پس از آن مغيره به سال 51 ه هلاك شد و مردم كوفه و بصره پيرامون زياد جمع شدند . زياد آمد و وارد قصر كوفه شد و در پى حجر فرستاد و حجر كه پيش از آن با او دوست بود ، آمد و زياد به او گفت : من از رفتارى كه با مغيره كردى ، كاملا آگاهم . او رفتار ترا تحمل مىكرد ، اما من به