الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
37
الغدير ( فارسى )
مسلمانان و شر او از شر مسلمانان جدا نيست و خانهاش را ويران و مالش را مصادره و خانوادهاش را زندانى كردهاى . اين نامهء من كه به تو رسد ، خانهاش را بساز و آباد كن و مال و عيالش را بازگردان ، چرا كه من به او پناه دادهام و از او پيش تو شفاعت مىكنم . زياد در پاسخ چنين نوشت : از زياد بن ابى سفيان به حسن بن فاطمه : اما بعد ، نامهء تو كه در آن خود را برتر شمردهاى ، در حالى كه تقاضايى داشتى ، رسيد . من سلطانم و تو يك فرد عادى كه دربارهء فاسقى به من سفارش كردهاى كه از فرط پستى و حقارت قابل ذكر نيست و بدتر از آن اين است كه اين شخص ترا و پدرت را دوست دارد . من آگاهم كه تو او را با سوء نيّت به خود نزديك كرده و پناه دادهاى . ترا به خدا او را نزد خود نگاه مدار . به خدا هرگاه بين پوست و گوشتت جاى بگيرد ، باز با تو دوست نيست و مراعات حال ترا نمىكند . لذيذترين گوشت در نظر من ، گوشت آن كسى است كه گوشت بدن تو از وجود او روييده است . اين مرد را به خاطر جرمى كه دارد ، به كسى تحويل ده كه از تو سزاوارتر است . هرگاه از گناه او درگذرم ، هرگز شفاعت ترا از او نخواهم پذيرفت و هرگاه او را بكشم ، جز به خاطر محبت پدر فاسقت نكشتهام ، و السّلام . « 1 » زياد ، مردم را در كوفه بر درگاه قصر خود جمع كرده بود و آنها را به لعن على عليه السّلام تشويق مىكرد ، و به نوشتهء بيهقى ، آنها را بر بيزارى جستن از على تحريض مىكرد و مسجد و صحن آن پر از جمعيّت شد و هركس از حضور خوددارى مىكرد ، از لبهء شمشير گذرانده مىشد . در منتظم ابن جوزى آمده : هنگامى كه زياد بر منبر مسجد كوفه ، خطبه مىخواند ، جماعتى از كوفيان به او سنگريزه زدند و او برآشفت و دست هشتاد نفر از آنها را بريد و چون خواست كه خانههاشان را ويران كند و نخلهاشان را آتش بزند ، همگان را فراخواند تا مسجد و صحن آن پر از جمعيّت شد . آنگاه پيشنهاد كرد كه همه از على تبرّى جويند ، در حالى كه مىدانست آنها از اين عمل خوددارى خواهند كرد ، و او اين
--> ( 1 ) . تاريخ ابن عساكر : 5 / 418 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 4 / 7 ، 72 .