الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

27

الغدير ( فارسى )

خواهم انداخت ، چنان كه مثل امتهاى پيشين زبانزد بشويد . وى آنچنان تهديدى كرد كه مردم ترسيدند كه آنها را بكشد . به حويطب بن عبد العزّى كه گويا شوهر مادرش بود ، پناهنده شدند و بسر بالاى منبر رفت و انصار رسول اللّه را كه در قتل عثمان شركت نداشتند ، مورد خطاب قرار داد و مردم را به بيعت با معاويه دعوت كرد و جمعى بيعت كردند ، آنگاه از منبر پايين آمد و خانه‌هاى بسيارى را آتش زد ، از جمله خانهء زرارة بن خيرون يكى از فرزندان عمرو بن عوف ، خانهء رفاعة بن رافع زرقى و خانهء ابو ايّوب انصارى . وى جابر بن عبد اللّه انصارى را نيافت و گفت : اى بنى سلمه ، چرا جابر بن عبد اللّه را نمىبينم ؟ مادام كه جابر را به من نرسانيد ، در امان نخواهيد بود . جابر به امّ سلمه ، رضى اللّه عنها ، پناه برده بود و امّ سلمه نيز او را به بسر معرفى كرد و گفت : تا بيعت نكند ، امانش نده . به جابر هم گفت : برو و بيعت كن . سرانجام ، هردو رفتند و بيعت كردند . از طريق وهب بن كيسان نقل شده كه گفت : از جابر بن عبد اللّه انصارى شنيدم كه مىگفت : وقتى كه از ترس بسر فرار كردم ، او به طايفهء من گفته بود : شما تا جابر را به من ندهيد ، امان نخواهيد داشت . آنها هم همگى پيش من آمدند و اظهار داشتند : ترا به خدا بيعت كن تا هم خود و هم ما در امان باشيم و خون تو و قبيله‌ات ريخته نشود . اگر اين كار را نكنى ، همگى كشته خواهيم شد و اهل بيت ما هم اسير خواهند گرديد . پس من هم يك شب از آنها مهلت خواستم . روز كه شد ، وارد خانهء امّ سلمه شدم و جريان را به او گفتم . او گفت : اى فرزندم ، برو و بيعت كن و جان خود و خون همهء افراد قبيله را حفظ كن ، چه من به برادرزاده‌ام نيز دستور داده‌ام كه برود و بيعت كند ، هرچند كه من خود مىدانم كه اين بيعت ، عين گمراهى است . ابراهيم مىگويد : بسر چند روز در مدينه اقامت كرد ، سپس به مردم گفت : من شما را اگرچه سزاوار عفو نيستيد ، عفو كردم . نبايد مردمى كه پيشوايشان در ميانشان كشته شده ، عفو بشوند و عذاب از آنها برداشته شود و اگرچه بخشش من شامل شما مىگردد ، ليكن اميدوارم كه رحمت خداوند عزّ و جل در آخرت شامل شما نگردد . من ابو هريره را در اينجا به جانشينى خود برگماردم ، مبادا كه با او مخالفت كنيد . سپس به