الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
275
الغدير ( فارسى )
- فسوسا ! كه سكينه پيش اسب آمد و در حالى كه بر سينهء او بوسه مىزد ، چنين گفت : - اى پدر ، تو ماهى بودى كه به نورت همهء مردم را ارشاد مىكردى ، ليكن در اوج كمال افول كردى و ناپديد شدى . - تو جهان هدايت را همچون چراغى پرتوافكن بودى ، ليكن هواداران پستى و ذلّت ترا خاموش كردند و براى دين ، كسى كه كار ترا انجام دهد ، نمانده است . - اى پدر ، تو نورى الهى بودى كه خاموشت كردند ، اما بايد دانست كه همهء كارها به خدا بازمىگردد . - اى باغ و گلستان مجد و شكوه ، تو كه رفتى ، همهء گلهاى عزّت و بزرگوارى كه طراوتى داشتند ، پرپر شدند و خشكيدند . - سرورا داغ مرگ تو بر اسلام بس گران است و براى مردم بس بزرگ و شگرف . - آنگاه زينب سرگشته و پريشانحال پيش اسب آمد و اشك بر رخسارش جارى بود . - و چون اسب را خونآلوده يافت و ديد كه پوشش خود را برافكنده و آغشته به خاك و خون است . - رخ خاكآلودهاش را بوسهاى زد ، آنگاه از زنان پاكسيرت كه پيرامون او بودند ، ناله بلند شد : - اى برادر ، به سفارشهايى كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله دربارهء ما كرده بود ، عمل نشد و مردم نادان كينهتوز ترا به دشمنى با پيغمبر كشتند . - اى برادر ، سركشان خاندان اميّه بر ما چيره شدند و بندگان و حرامزادگان بر ما سيادت يافتند . - اگر پيغمبر و وصىاش على حاضر بودند ، چه دستى جرأت داشت كه به سوى تو دراز شود ؟ - آنگاه شمر ملعون سنگدل كه كفر سراپايش را فراگرفته و در وجودش ريشه دوانيده بود ، زينب را كه در كنار برادر زانو زده بود ، كنار زد . - و رگ گردن آن تشنهء بزرگوار را بريد . در اينجا بود كه ريشهها و شاخههاى مكارم و