الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

242

الغدير ( فارسى )

81 - درنگ‌كردن آفتاب براى اسماعيل حضرمى پيش از اين در جلد پنجم همين كتاب گفتيم كه چگونه آفتاب به خاطر اسماعيل حضرمى از حركت بازداشته شد ، آنجا كه او و خدمتكارش يك روز سفر مىكردند و او به خدمتكارش گفته بود : به آفتاب بگو كه درنگ كند ، تا ما به مقصد برسيم . آفتاب درنگ كرد تا آنها به مقصد رسيدند . آنگاه به خادم گفت : آيا اين زندانى را آزاد نمىكنى ؟ خادم فرمان داد كه آفتاب غروب كند . آفتاب هم غروب كرد و فورا شب شد . « 1 » شايد به فتواى هواى نفس ، انسان بتواند اقوال بيهوده را بپذيرد و هرچه دلش مىخواهد به زبان آورد و عقل خود را كنار زده همچون ديوانگان اظهاراتى بكند . ما از غلو در فضايل به خدا پناه مىبريم . 82 - دلاوى طفلى را شير مىدهد يافعى در مرآت نقل كرده : در نزد سيد ابو محمّد عبد اللّه دلاوى ( م 721 ) طفلى بود كه مادرش گم شده بود . ناگهان طفل گريه كرد و شيخ با پستان خود كه از شير پر شده بود ، به طفل شير داد تا ساكت شد . « 2 » من نمىدانم كه امثال اين كتابهاى تاريخى كه از نظاير اين مطالب بىربط خنده‌آور آكنده‌اند و در بين جامعهء علمى مورد مطالعه و استناد و استفاده قرار مىگيرند ، ديگرچه مايه اعتبارى مىتوانند داشته باشند ؟ 83 - شمس الدين كردى يك هفته مراقبت مىكند ابن عماد حنبلى آورده است : شمس الدين محمّد بن ابراهيم بن عبد اللّه كردى قدسى ( م 811 ) كه ساكن قاهره و شافعى بود ، يك هفته به‌طور كامل در حال مراقبت بود . گفته‌اند : سبب اين كار آن بود كه او قبلا با پدر و مادرش شام مىخورد ، اما چندان ميلى به

--> ( 1 ) . طبقات الشافعية : 5 / 51 ؛ مرآة الجنان يافعى : 4 / 178 ؛ شذرات الذهب : 5 / 362 ؛ الفتاوى الحديثية ، ابن حجر 232 . ( 2 ) . مرآة الجنان : 4 / 265 .