الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

195

الغدير ( فارسى )

خود نزديكى به خداى تعالى را حس كردم . آمادهء نماز شدم و خواستم وضو بگيرم . از دوران كودكى عادت داشتم كه براى هرنمازى تجديد وضو كنم . در آنجا به خاطر نبودن آب غمگين شدم . در اين اندوه بودم كه ناگهان خرسى را ديدم كه با دو پايش راه مىرود و همچون انسانى سبوى سبزى را هم به دست گرفته است . از دور خيال كردم كه آدمى است . به من نزديك شد و سلام كرد و سبو را در برابرم نهاد . به فكر فرورفتم و با خود گفتم : اين كوزه و آب از كجاست ؟ خرس به سخن آمد و گفت : اى سهل ، ما گروهى از حيوانات وحشى هستيم كه به عزم محبت الهى و توكّل بر او از دنيا قطع رابطه كرده‌ايم . هنگامى كه با ياران خود دربارهء موضوعى صحبت مىكرديم ، ناگاه ندايى به ما رسيد كه آگاه شويد سهل آب مىخواهد تا وضو بگيرد ، و من هم صداى شرشر آب را مىشنيدم . « 1 » اين عجايب را از آن خرس گويا و سخنور بپرس كه سبوى سبز در دست گرفته و از ديگر حيوانات كه به عزم محبت خدا و يا توكل بر او از خويش بريده‌اند ، بايد سؤال كرد ، يا از آن دو ملك بپرس هرگاه بتوانى بر آنها راه يا بى و هرگاه برايت ميسر نيست كه اين سؤالات را از اينها بپرسى ، از عقل خود سؤال كن و خرد را حكم قرار بده و از اين خيالات تباه‌كننده به خدا پناه ببر . 55 - داستانى كه دو كرامت را دربر دارد عبد اللّه بن حنيف كه رحمت خدا بر او باد ، گويد : به قصد حج وارد بغداد شدم ، در حالى كه چهل روز بود نان نخورده و جنيد را نديده بودم و طهارت داشتم . كفتارى را بر لب چاهى ديدم كه آب مىنوشد . من هم تشنه بودم . نزديك كه شدم ، كفتار دور شد و آب در ته چاه بود . به راه افتادم و گفتم : خدايا محل اين كفتار كجاست ؟ از پشت سر خطابى آمد كه ترا آزموديم و صبر نداشتى ، برگرد و آب بردار . من برگشتم و ناگاه چاه را پر از آب ديدم . سبوى خود را پر كرده از آن نوشيدم و طهارت هم كردم و تا مدينه آمدم ،

--> ( 1 ) . روض الرياحين 104 - 105 .