الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
185
الغدير ( فارسى )
اين چه جرأتى است كه امام حنبل بر دو ملك كريم در آن تنگناى قبر نشان داده است ؟ گويا او از ناموس عمومى عالم در باب سؤال قبر به فرمان خداى بزرگ توانا بىاطلاع بوده است كه به آن دو ملك ، چنان پاسخ خشنى داده است ، و اين چه خبر بزرگى را ثابت مىكند ؟ در روايت آمده است : عمر ، وقتى نكير و منكر آمدند ، از ترس آنها لرزيد « 1 » ، در حالى كه عمر بنا به گفتهء عكرمه « چندان هيبت داشت كه وقتى حجامتكنندهاى را خواست و سينه صاف كرد كه هيبتى داشت و حجامتكننده بىواهمه كار خود را انجام داد ، عمر چهل درهم به او داد » . « 2 » اين دو ملك بايد بروند و خداى سبحان را شكر كنند كه امام حنبل از كتك زدن آنها خوددارى كرده و چشمشان را كور نكرده است ، همان كارى را كه موسى عليه السّلام به تصور ابو هريره « 3 » با فرشتهء مرگ كرد و فرشتهء مرگ پس از آن به پيشگاه پروردگار شتافت و گفت : مرا به گرفتن جان كسى فرستادهاى كه نمىخواهد بميرد . آنگاه خدا چشمش را به او بازگرداند . « 4 » در عبارت طبرى آمده است : فرشتهء مرگ پيش مردم آشكارا مىآيد . نزد موسى كه آمد ، موسى كشيدهاى به صورت او زد و او را كور كرد و چون نزد خدا آمد ، گفت : پروردگارا بندهء تو موسى چشمم را كور كرد و هرگاه اين نبود كه در پيشگاه تو احترام دارد ، بر او سخت مىگرفتم . گفت : بندهام موسى را بياور و بگو : كف دستش را بر بدن گاو
--> ( 1 ) . جردانى در مصباح الظلام : 2 / 56 مىگويد : خداى تعالى علم برزخ را به على داده بود . هنگامى كه عمر بن خطاب درگذشت ، على بالاى قبرش نشست تا گفتار او را با نكير و منكر بشنود . هنگامى كه دو ملك بر عمر وارد شدند ، از آنها ترسيد ، سپس به آنها پاسخ داد . گفتند : بخواب ، گفت : با لرزى كه از ترس شما بر من عارض شده ، چگونه بخوابم ؟ در حالى كه من با پيامبر مصاحبت كردهام ، اما خدا و ملائكهاش را بر شما گواه مىگيرم كه بر مؤمنى وارد نشويد ، مگر در بهترين صورت . آنها چنين كردند . على بن ابى طالب به عمر گفت : بخواب اى پسر خطاب ، خدا ترا از مسلمانان جزاى خير دهد . تو مردم را در حيات و ممات نفع رساندى . ( بخوان و بخند ) ( 2 ) . طبقات ابن سعد : 3 / 206 ؛ تاريخ بغداد : 4 / 215 ؛ تاريخ عمر ، ابن جوزى 99 ؛ كنز العمال : 6 / 331 . ( 3 ) . ر ك : صحيح بخارى : 1 / 158 و 2 / 163 ؛ صحيح مسلم : 2 / 309 ؛ مسند احمد : 2 / 315 ؛ عرائس ثعلبى 139 . ( 4 ) . سنن نسائى : 4 / 118 .