الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

42

الغدير ( فارسى )

زشتكار و ابله و بىدين و ايمان بودند ، به فرماندهى سپاه و استاندارى مىگماشت ، و اموال عمومى را به آنها حواله مىداد و مىبخشيد ، و با عمار و ابوذر و عبد اللّه بن مسعود بدرفتارى مىكرد و ساير كارهايى كه در اواخر خلافتش مرتكب مىگشت . بعد اين طور اتفاق افتاد كه وقتى وليد بن عقبه استاندار كوفه بود و ديدند و شهادت دادند كه شراب خورده است ، عثمان او را بر كنار كرد و سعيد بن عاص را به جايش منصوب ساخت . سعيد به كوفه رفت و عده‌اى از اهالى آنجا را براى همنشينى و مصاحبت برگزيد كه با او انجمن مىنمودند . روزى سعيد بن عاص گفت : زمينهاى حاصلخيز عراق بوستان قريش و بنىاميه است . مالك اشتر نخعى در جوابش گفت : پنداشته‌اى زمينهاى حاصلخيزى كه خدا به قدرت شمشيرهايمان به غنيمت و مالكيت مسلمانان درآورده ، بوستان تو و قبيلهء تست ؟ رئيس شهربانى كوفه گفت : حرف استاندار را ردّ مىكنى ؟ و سپس زبان به حرفهاى خشن گشود . مالك اشتر به جماعتى از نخعيان و اشراف و بزرگان كوفه كه در اطرافش بودند ، گفت : نشنيديد چه گفت ؟ پس آنان در حضور سعيد بن عاص بر او حمله بردند و او را بشدّت كوفتند و پايش را كشيدند . اين عمل بر سعيد بن عاص گران آمد ، و آنان را ترك كرد و ديگر به آنان اجازهء همصحبتى نداد . در نتيجه ، آنان در انجمنهاى خود به او بد مىگفتند و از انتقاد و حمله به او به انتقاد عثمان مىپرداختند و مردمانى بسيار به دورشان فراهم مىآمدند ، تا كارشان بالا گرفت و خطرناك گشت ، چنان كه سعيد بن عاص وضعشان را به عثمان گزارش داد . عثمان نوشت كه آنان به شام سوق دهد تا اهالى كوفه را فاسد و شورشى نكنند ، و به معاويه كه استاندار شام بود نوشت : عده‌اى از اهالى كوفه را كه تصميم داشتند شورش برپا كنند ، به قلمرو تو گسيل داشته‌ام ، اگر ديدى به راه مىآيند ، با آنها خوشرفتارى كن و به شهر و ديارشان بازگردان . اين جماعت كه عبارت بودند از : مالك اشتر ، مالك بن كعب ارحبى ، اسود بن يزيد ، علقمة بن قيس ، صعصعة بن صوحان و ديگران به دمشق نزد معاويه رسيدند . يك روز آنها را جمع كرد و چنين گفت : شما عده‌اى از عرب هستيد كه هم شمشير زنيد و هم سخنور . به وسيلهء اسلام به افتخار و برترى نايل آمديد و بر ملتهاى ديگر چيره گشتيد و ميراث آنها را به دست آورديد .