الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

35

الغدير ( فارسى )

- او حضرمى است ، فرزند مولا محمد . . . تا آخر دو بيت ياد شده در صفحهء قبل . « 1 » ابن حجر مىنويسد : از جمله كرامات حضرمى اين است كه مىخواست وارد شهر زبيد شود ، ديد خورشيد نزديك است كه غروب كند ، خطاب به خورشيد گفت : غروب نكن تا وارد شهر شويم ، خورشيد هم ساعتها توقف كرد . هنگامى كه وارد شهر شد ، دستور غروب‌كردن داد ، ناگهان خورشيد غروب كرد و جهان در تاريكى فرو رفت و ستارگان كاملا آشكار شدند . « 2 » علامهء سماوى در العجب اللزومى گفته است : - شگفتا از طايفه‌اى كه از روى دغل و كينه در اندرونشان آتش مشتعل زبانه مىكشد . - منكر رد شمس براى مرتضى على آن هم به دستور پيامبر اكرم هستند ، در صورتى كه آن را براى خادمى به امر اسماعيل حضرمى جايز مىشمارند ! انسان جستجوگر از اين داستان مىتواند چنين نتيجه بگيرد كه اسماعيل حضرمى پيش خدا از پيامبر اكرم و وصى او امير المؤمنين برتر و بالاتر است ، زيرا برگرداندن خورشيد براى على امرى بوده كه يا با دعاى على و يا با دعاى پيامبر بزرگوار اسلام واقع شده ، اما در مورد اسماعيل حضرمى ، او به خادمش دستور داد كه به خورشيد فرمان دهد تا بماند ، خورشيد هم توقف كرد ، آنگاه دستور داد خورشيد را از اسارت آزاد نمايد ، يا خود او دستور توقف خورشيد را صادر كرد ، آن نيز توقف نمود . اين يك نوع امتياز و برترى و نزديكى به خداست ، اگر خواب‌ها و احلام واقعيت داشته باشند ، ليكن عقلا و راويان اين داستان به خوبى مىدانند كه اين افسانه چه زمانى ساخته و بافته شده و براى چه منظورى تنظيم شده است . مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند ، ليكن خدا نمىخواهد مگر اينكه نورش را تمام نمايد . « 3 »

--> ( 1 ) . شذرات الذهب : 5 / 362 . ( 2 ) . الفتاوى الحديثيّة 232 . ( 3 ) . توبة 9 / 32 .