الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
24
الغدير ( فارسى )
سرت را پايين آر و چشمت را ببند ، اطاعت كردم ، آنگاه صدايى شنيدم كه مىگفت : اى على ، سرت را بالا كن ، سرم را بالا كردم ، ديدم در يكى از جزيرههاى اقيانوس كبير هستم . در كارم متحير بودم و شروع كردم به قدم زدن در آنجا كه ناگهان به همان مرد برخوردم و به او سلام كردم و جريان را به او گفتم ، او گفت : ترا به خدا قسم مىدهم كه به آنچه مىگويم عمل كنى ، گفتم : به چشم ، گفت : خرقهام را به گردنم بيفكن و مرا به روى زمين بكش ، و به من بگو : اين جزاى كسى است كه به خدا اعتراض كرده باشد . من هم طبق درخواستش عمل كردم ، ناگهان شنيدم كه هاتفى مىگفت : اى على رهايش كن ، ملائكهء آسمان به ناله و گريه افتادند ، خدا از او راضى شده است . ساعتى در حال بيهوشى بودم ، آنگاه به هوش آمدم ، خود را پيش دايىام در خلوتخانهاش ديدم . به خدا قسم نمىدانم چگونه رفتم و چگونه آمدم ؟ « 1 » 6 - شيخ صالح ، غانم بن يعلى تكريتى حكايت مىكند كه يك بار از طريق يمن ، در درياى شور سفر كردم . هنگامى كه به وسط درياى هند رسيديم ، در اثر باد شديد دريا طوفانى شد و امواج از هرسو به سمت ما مىآمد ؛ در نتيجه ، كشتى ما شكست و روى تخته پارهاى نشستم و به جزيرهاى رسيدم و در آن به گردش پرداختم ، كسى را در آنجا نديدم ، در صورتى كه منطقهء آبادى بود . در آنجا مسجدى را ديدم و وارد آن شدم و چهار نفر را مشاهده كردم . به آنها سلام گفتم ، جواب سلامم را دادند و از ماجرايم پرسيدند ، جريان را گفتم و بقيهء روز را پيش آنها ماندم ، ديدم روح عبادت خوبى دارند . هنگامى كه وقت نماز عشا فرا رسيد ، ديدم شيخ حيات حرّانى وارد مسجد شد و همه به عنوان احترام برخاستند و به او سلام كردند . او جلو ايستاد و با آنها نماز عشا را به جماعت خواند ، آنگاه تا صبح مشغول نماز خواندن شدند . من شنيدم كه شيخ حيات اينطور با خدا مناجات مىكرد و مىگفت : خدايا مرا جز به تو اميدى نيست ، آنگاه گريهء شديدى كرد و ديدم كه نور زيادى آنها را احاطه كرده و آن مكان را همانند روشنايى شب چهارده روشن ساخته است . سپس شيخ حيات از مسجد بيرون رفته چنين زمزمه مىكرد :
--> ( 1 ) . مرآة الجنان : 3 / 411 .