الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

22

الغدير ( فارسى )

مىگويد : همواره مترصد فرا رسيدن اين وقت و آمدنش بودم تا آنكه او در همان وقت آمد و ماندم تا گفتارش با شيخ تمام شد ، آنگاه شيخ احمد از او پرسيد : تصميم رفتن به كجا را دارى ؟ او گفت : مىخواهم ابو محمد ضرير را كه در فلان غار زندگى مىكند ، ملاقات نمايم . خادم مىگويد : از او خواستم كه مرا نيز با خود ببرد ، او گفت : بسم اللّه بگو ؛ گفتم و با او رفتم تا به پل‌هاى آب رسيديم . در اين وقت مؤذن اذان مغرب گفت ، او دستم را گرفت و بسم اللّه گفت و هنوز ده قدم راه نرفته بوديم كه خود را نزديك همان غار يافتيم ، در حالى كه اگر آن فاصله را به طور عادى طى مىكرديم ، مىبايد فردا بعد از ظهر به آنجا مىرسيديم . به آن كسى كه در غار بود ، سلام كرديم و نماز را در آنجا خوانديم و از هردرى سخن گفتيم . ثلث شب گذشته بود كه به من گفت : آيا ميل دارى اينجا بمانى و يا با من به منزلت برگردى ؟ گفتم : ميل دارم كه برگردم . آنگاه دستم را گرفت و بسم اللّه گفت و در حدود ده قدم راه رفتيم كه ناگهان خود را در كنار دروازهء شهر صيدا يافتيم ، سپس چيزى گفت و در شهر باز شد و من وارد شهر شدم و او برگشت . « 1 » 4 - يكى از تجار بغداد مىگويد : روز جمعه‌اى بعد از فراغت از نماز جمعه برخوردم به بشر حافى كه با سرعت از مسجد خارج مىشد ، با خود گفتم : اين مرد معروف به زهد را ببين كه حاضر نيست در مسجد كمى توقف كند و در آن مشغول عبادت شود ! آنگاه تعقيبش كردم ، ديدم رفت جلو نانوايى و يك درهم داد و نانى خريد ، باز با خود گفتم : اين زاهد را ببين كه نان مىخرد ، آنگاه يك درهم ديگر داد و كبابى خريد ، خشمم نسبت به او زيادتر شد ، سپس پيش حلوا فروشى رفت و فالوده‌اى خريد . گفتم : به خدا قسم رهايش نمىكنم تا بنشيند و بخورد ، امّا او راه بيابان در پيش گرفت . با خود گفتم : به طور قطع او مىخواهد در كنار سبزه‌زارى غذا بخورد . به تعقيبش ادامه دادم ، او تا عصر همچنان راه مىرفت و من نيز به دنبالش بودم تا بالاخره وارد قريه‌اى شد و در آن مسجدى بود و در آن مسجد مريضى به سر مىبرد ؛ بالاى سرش نشست و آن غذا را لقمه لقمه به دهانش مىگذاشت . از اين فرصت استفاده كردم و به گردش در آن قريه پرداختم و بعد از يك

--> ( 1 ) . تاريخ ابن عساكر : 1 / 443 .