الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

94

الغدير ( فارسى )

زدم و او به من گفت : اى ابو عمرو ، داخل شو ؛ در رحبه گناه مىكنى و ما در بغداد برايت طلب مغفرت مىنماييم . « 1 » 2 - ابن نجار مىگويد : شيخ ابو محمد عبد اللّه جبائى ( م 605 ) روزى دربارهء اخلاص و رياء و عجب سخن مىگفت و من در آن مجلس حاضر بودم ، ناگهان در دلم افتاد كه چگونه بايد از عجب خلاصى يافت ؟ شيخ به من نگريست و گفت : هنگامى كه همه چيز را از ناحيهء خدا دانستى و معتقد بودى كه او ترا براى عمل نيك موفق مىدارد و از فساد و دشمنى خارج مىكند ، در اين وقت است كه از عجب به دور خواهى بود . « 2 » 3 - شيخ على شبلى مىگويد : زنم نيازمند به روبندى بود ، به او گفتم : من كه پنج درهم بدهكارم ، از كجا مىتوانم براى تو مقنعه بخرم ؟ خوابيدم و در خواب كسى را ديدم كه به من مىگفت : هرگاه خواستى به ابراهيم خليل نظر كنى ، به شيخ عبد اللّه بن عبد العزيز بنگر . وقتى كه صبح پيش او در قاسيون رفتم ، به من گفت : على ترا چه مىشود ؟ اينجا بنشين . او به منزلش رفت و برگشت و مقنعه‌اى كه در گوشهء آن پنج درهم بود ، به من داد و من مراجعت نمودم . « 3 » 4 - ابو محمد جوهرى مىگويد : از برادرم ابو عبد اللّه شنيدم كه مىگفت : پيامبر اكرم را در خواب ديدم و گفتم : يا رسول اللّه ، كداميك از اين مذاهب از همه بهتر است ؟ و بر طبق كداميك از آنها رفتار نمايم ؟ فرمود : ابن بطه ، ابن بطه . « 4 » از بغداد به سوى عكبرا حركت كردم و ورودم مصادف با روز جمعه بود . تصميم گرفتم خدمت شيخ ابو عبد اللّه بن بطه در مسجد جامع شرفياب شوم . هنگامى كه مرا ديد ، بىمقدمه به من گفت : رسول خدا راست گفته است ، رسول خدا راست گفته است . « 5 »

--> ( 1 ) . تاريخ بغداد : 7 / 247 ؛ صفة الصفوة : 2 / 236 . ( 2 ) . شذرات الذهب : 5 / 16 . ( 3 ) . همان : 5 / 74 . ( 4 ) . او حافظ ابو عبد اللّه ، عبيد اللّه بن محمد فقيه حنبلى عكبرى ( م 387 ) است . ( 5 ) . شذرات الذهب : 3 / 123 .