الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

483

الغدير ( فارسى )

6 قاضى جليس ( م 561 ) ( 1 ) - فرياد رحيل برآمد كه بشتابيد . وداعم گفت و رفت و درد و بلايش به جانم ماند . - دل تنگم را ذره‌اى جاى صبر و تحمل نبود و از اين‌رو ، همراه كاروان با سر و جان رفت . - اينك با غم و اندوه به تاريكى شب پناه برم و صبحگاهان كه نقاب از رخ بركشد ، اشك نهانم برملا سازم . - پيش از اين ، اين‌چنين اسير عشق نمىگشتم ، گاهى رخ برمىتافتم و گاهى راه فريب مىگرفتم . تا آنجا كه گويد : - نداى عشق را نشنيده گرفتم و داعى خاندان رسول را لبيك اجابت گفتم . - انديشهء تاريك خود را در پرتو دانش آنان گرفتم و راه حقيقت را صاف و روشن دريافتم . - به مهرشان دل بستم ، دشمنان هرچه خواهند گويند ؛ ولايشان را پذيرفتم ، منكران هرچه خواهند خرده گيرند . - زبان به ثنايشان گشودم ، با شتاب راه خدمت گرفتم و عذر تقصير گفتم ، از خطا پرهيز كردم .