الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

478

الغدير ( فارسى )

- با زلف سياه و چشمان جادو اسيرم كرد ، آن كه نگاهى پر از مهر و تمنا داشت . - دندان چون در رخشان ، در اين ميان ، ثنايا چون مرواريد غلتان ، و شهد لبانش شفاى دردمندان بود . - پس از هجران و جدايى ، زيارتش كردم و چون سلام راندم ، التفاتى مهرآميز ديدم . - جمال و كمالش برقرار ديدم و نشاط و شورى بر سر آوردم . و قاضى عبد المنعم واسطى ، اين قطعه را از ابو المعالى ياد مىكند : - مرا در سوز عشق نشاندند و خود برخاستند ؛ خواب ناز از چشمانم ربودند و خود آرميدند . - هدف تير ملامتم ساختند و رفتند ، اينك زبان نكوهشگران باز و دراز است . - اگر در عشق و شيدايى ره انصاف مىگرفتند ، از سوز درون سهم وافرى داشتند . - از آن پس كه پيوند عشق شكوفا شد ، چون به كرامت راه وفا ترك نگفتم ، به لئامت راه دغا گرفتند . - و چون بانگ رحيل بركشيدند و از سنگلاخ « ابرق » خيمه و خرگاه بركندند . - با حسرت و ملامت سويشان نگريستم ، آتش اشتياق در دل شعله‌ور بود . - بازگشتم و عشق خود نهان كردم ، تاروپودم در سوز و گداز بود . - شور اشتياق است ، هرگاه برآشوبد ، پندارم هزاران تير جانشكافم بر دل مىرود . - ناصحم در مهر و وفا به ملامت گرفت ، گفتمش : بس كن . شور عشق ، با پند و نصيحت فراموشى نگيرد . - اينك كه در آستانه پيرىام ، چسان رمز عشق را از خاطر برم ، با آنكه از جوانىام همدم و همراز است . - در ريگزار « عنيزه » صبر و قرار از كف بنهادم و قمرى بر سر شاخ ، همناله و همنوا آمد . - از سوز درون برآشفتم و گفتم : نواى قمرى جز نواى مرگ و ماتم نباشد . - با درد فراق خو كن ، و گرنه عشق و شيدايى را فراموش كن كه دگرت از جانب ليلى التفاتى نيست . - از عشق به بخيلان طرفى نبندى . بر ثريا دست يا بى و بر وصال او دست نيابى .