الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

189

الغدير ( فارسى )

- هلا ! او سرور شما و صاحب اختيار شماست ، بهترين داور و دادگستر . - همه گفتند : به حكومت او رضامنديم و قطع و فصل كارها و تمشيت امور ما با اوست . - فضل ديگرى خاطرنشان سازم كه شما را بس باشد ، آن روز كه با سپاه جانب يثرب گرفت . - همگان از تشنگى به ستوه بودند ، ديرى پديدار شد و راهبى كامل و دانشمند . - بانگ بركشيد و فريادش زد ، راهب از بيم به خود لرزيد . - وحشتزده از بالاى دير سركشيد و گفتش : اى پارسا در اينجا آبى هست ؟ - گفت : آب از كجا ؟ سرزمينى سنگلاخ و كوهسارى خشك ! - ولى خبر آسمانى انجيل حاكى است كه در اين نزديكى آبگاهى باشد با فاصلهء دو فرسنگ . - و نبيندش جز پيامبرى پاك و يا جانشين او و الا و برتر . - به نام خدا پيش رفت و جستجو كرد ، و راهب دير با مراقبت و كنجكاوى پاييد . - مهار تكاور بكشيد و سواران در ركابش متوقف گشتند ، آتش تشنگى شرر بر جانها مىكشيد . - فرمود : اى سواران ! همين‌جاست ، زير گامهايتان ، هركه آب خواهد فرود آيد . - پاسى نگذشت كه زمين را كاويدند ، صخره‌اى پديدار شد كه از جاى نمىجنبيد . - چونان نقرهء صاف و سپيد ، گويا سودهء نقره بر آن پاشيده‌اند يا طلاى ناب . - فرمود : بر كنيد ! همگان بكوشيدند و صخره از جاى نجنبيد . - گفتند : يا على ! اين صخره‌اى است صاف و لغزان ، همگان خسته گشتيم و وامانده . - دست يازيد ، بعد از آنكه از زين بر زمين جست و صخره را از جاى بركند . - و چون گوى چوبين به كنارى افكند ، و آبى سرد و گوارا پديدار گشت . - آشاميدند تا سيراب گشتند ، صخره را بر جاى اول نهاد ، نه خسته و نه درمانده . - راهب دير كه اين حال بديد ، باشتاب فرود آمد و دست آن سرور ببوسيد . - در حضور همگان اسلام آورد و گفت : گمانم نامت « آلى » باشد . آرى چنين است . « 1 »

--> ( 1 ) . تمام قصيده صد و چهار بيت است ، تنها پنجاه و سه بيت آن در اينجا نقل شد .