الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
153
الغدير ( فارسى )
اين دو بيت ، از قصيدهاى است كه خاطراتش را در شب « تنّيس » در آن بازگفته و آن نام شهرى است در مصر كه روزگارى مهد تمدن بوده و پانصد محدث صاحبقلم در آن حديث مىنوشتهاند . آغاز قصيده چنين است : ليلى بتنيس ليل الخائف العانى * تفنى الليالى و ليلى ليس بالفانى سرودهاى دارد كه كاملا از افراط او در ديوانگى حكايت مىكند : - بس كن از نكوهش و عتابت اى معشوقهء پرچانه . من اين خلبازى و مسخرگى را با هيچ مقامى عوض نخواهم كرد . - موقعى كه ترانههاى خارجى سر كنم و گروه فاسدان دنبالم روان باشند ، گويا كشيش ديرى باشم كه سحرگاه ، تلاوت خود را با آواى خوش بر گروه كشيشان به پايان برده است . - من خل شدهام و استاد اين فن هستم ، با هيچ عنوانى نامبردار نشوم جز خداى مسخرهها . - علت آن است كه ديدم فرزانگى بىارج مانده ، من هم براى اهل زمانه ، خلبازى و مسخرگى آوردم . و در قصيدهء ديگرى گويد : - آنچه خواهى خلبازى و مسخرگى دارم و هوسى كه مقدار كم آن اكسير حماقت و خلبازى بسيار است . - شاعران زيادى در طلب آن شدند و دست نيافتند ، چگونه بر آن دست يابند ، در حالى كه بايد از پلهاى زيادى بگذرند . - من از خلبازى و حماقتم قدردانى مىكنم ، چه بدين وسيله پرچم خود را در آفاق جهان افراختهام . - و هرگز آن را با هيچ دوستى و نه با هيچ عوضى برابر نخواهم كرد ، ديگرانند كه از ترك حماقت معذورند . - ايرادى در وجود من نيست ، جز اينكه هرگاه به نشاط آيند و من باشم چندان بر سرشان بكوبم كه شكاف بردارد .