الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

148

الغدير ( فارسى )

و قطعهء ديگرى دارد كه بر زبان سرودگران مىچرخد : - اى كاش دانستمى كه مرادت چيست ؟ اين قلب نامراد ، از دورىات دردمند است . - كاش مىدانستم با كدام حسنت مرا اسير خود ساخته‌اى ؟ با جمالت ؟ يا كمالت ؟ يا با مهر و داد ؟ - و يا مىدانستم كدامين سياه‌تر است ؟ خالت ؟ يا خط عذارت ؟ يا قلب و فؤاد تو ؟ و يا اين قطعهء ديگرش : - گفتم به آن كه گلى تحفه آورد و محفل ما از نشاط خندان بود . - نور دو چشم ، نزد من ، درك آرزوست ، نه فرزندى چون سام و يا حام . - گفتمش : از سخن‌چين بپرهيز و به خود راهش مده ، سخن‌چين بدبخت هيزم‌كش است . - از چشم زخم جاسوسانى هراسناكم كه حسودان و دشمنان گسيل مىدارند . و اين قطعه هم از اوست : - به جدايى و قهر مكوش كه مايهء تلخ‌كامى و عذاب است . - خورشيد كه به هنگام غروب زردرو شود ، از بيم فراق است . و از جمله قطعاتى كه به صاحب بن عباد گسيل داشته ، اين است : - اى كافى الكفاة ، دولتت جاويد و عزتت بر دوام است و اين چه عظيم نعمتى است ؟ - با نثر خود بر صفحهء كاغذ درّ شاهوار پاشيدى و دگرباره گوهرى منظوم كه رشك ستارگان است . - گوهرى كه اگر از « جواهر » بود ، واقعا در سلك كشيده مىشد ، ولى « عرض » است و سلك‌ناپذير . و قطعه‌اى در ستايش پروين دارد : - گمان بردم كه پروين هنگامى كه در سياهى شب طالع شد . - خوشه‌اى است از لؤلؤ يا دسته‌اى از گل نرگس . و نيز اين قطعهء ديگر : - چون ثريا به جلوه آمد هنگام طلوع فجر . - گمان بردم از لمعانش كه خوشه‌اى است از در و گوهر .