الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

640

الغدير ( فارسى )

احساس كرد ، مرا گفت : بشتاب كه از راه وانمانى ، بعد گفت : سخن خود را بر من تكرار كن . گفتم : مطلبى را يادآور شدى و من ترا پاسخ گفتم و اگر تو سكوت مىكردى ، ما نيز ساكت مىمانديم . عمر گفت : به خدا قسم ، ما آنچه كرديم ، از روى عداوت نبود ، و ليكن او را كوچك شمرديم و ترسيديم كه عرب به سبب كشتارهايش در جنگها به خلافت او تن ندهند و با او همداستان و متحد نشوند . ابن عباس گويد : خواستم بگويم : رسول خدا او را به ميدانهاى جنگ اعزام مىكرد و او بزرگان و رؤساى عرب را درهم مىشكست و زبون مىساخت و آن حضرت در آن مأموريت‌ها على را كوچك نمىشمرد ، اما تو و رفيقت ابو بكر او را كوچك مىشماريد . عمر در ادامهء سخن گفت : شد آنچه شد ، حال چگونه مىبينى ؟ به خدا قسم ، ما در هيچ امرى بدون على تصميم نمىگيريم و هيچ كارى بدون اذن او انجام نمىدهيم . « 1 » ابن ابى الحديد دربارهء اين داستان چنين گويد : عمر گفت : اى ابن عباس ، سوگند به خدا همانا اين رفيق تو ، يعنى على بعد از رسول خدا سزاوارترين مردم به امر خلافت است ، جز اينكه ما دربارهء خلافت او از دو چيز ترسيديم . ابن عباس گويد : گفتم : يا امير المؤمنين ، آن دو چيز كدام است ؟ گفت : ترس و انديشهء ما از جوانى او و علاقه و محبت او نسبت به اولاد عبد المطلب بود . « 2 » جملهء اخير به روايتى ديگر چنين است : بىميلى ما نسبت به دو به جهت جوانى او و محبّت او نسبت به اولاد عبد المطلب بود . « 3 » گواهى به ولايت امير المؤمنين عليه السّلام به معناى مورد نظر ما ، يعنى اولويت مطلق ، نور و حكمتى است كه در دلهاى دوستان آن جناب به وديعت نهاده شده است و پاكدلان بدان روى مىآورند و براى تعيين حامل بار سنگين آن رسولان برانگيخته مىشوند ، چنان كه طبق روايت بيهقى ، ضمن گفتگويى طولانى كه بين ابن عباس و مردى از اهالى حمص از

--> ( 1 ) . المحاضرات ، راغب : 7 / 213 . ( 2 ) . شرح نهج البلاغة : 2 / 20 . ( 3 ) . همان : 2 / 115 .