الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
344
الغدير ( فارسى )
ضبّى ، از پدرش ، از جدّش « 1 » كه گفت : در جنگ جمل با على بوديم . وى كسى را در پى طلحة بن عبيد اللّه فرستاد و ملاقات با او را خواستار شد . چون طلحه نزد آن حضرت آمد ، به او فرمود ترا به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا شنيدهاى كه فرمود : من كنت مولاه ، فعلىّ مولاه ، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ؟ طلحه گفت : آرى . فرمود : پس چرا با من مقاتله و نبرد مىكنى ؟ گفت : از يادم رفته بود . راوى گويد : سپس طلحه بازگشت . « 2 » اين داستان را مسعودى چنين روايت كرده است : هنگامى كه زبير بازگشت ، على بر طلحه بانگ زد و فرمود : اى ابو محمّد ، چه چيزى ترا به نبرد با من برانگيخته است ؟ گفت : خونخواهى عثمان . على فرمود : خداوند بكشد از ما آنكس را كه به كشتن عثمان آزمندتر بود . آيا نشنيدى كه رسول خدا فرمود : اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و تو اول كسى بودهاى كه با من بيعت كردى و سپس بيعت را شكستى ، در حالى كه خداوند عزّ و جل فرمايد : هركس بيعت را بشكند ، به زيان خود شكسته است . « 3 » در اين هنگام طلحه گفت : از خدا طلب آمرزش مىكنم و سپس برگشت . « 4 » اين داستان را خطيب خوارزمى حنفى به اسناد خود از طريق حافظ ابو عبد اللّه حاكم از رفاعهء از پدرش ، از جدّش روايت كرده كه گفت : در روز جمل با على بوديم كه طلحة بن عبيد اللّه تميمى را فرا خواند . چون نامبرده نزد آن جناب آمد ، به او فرمود : ترا به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا شنيدهاى كه فرمود : من كنت مولاه ، فعلىّ مولاه ، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ، و اخذل من خذله و انصر من نصره ؟ گفت : آرى . فرمود : پس چرا با من نبرد مىكنى ؟ گفت فراموش كرده بودم و به ياد نداشتم . راوى گويد : سپس طلحه بدون اينكه سخن ديگرى در جواب امير المؤمنين بگويد ، مراجعت كرد . « 5 »
--> ( 1 ) . نام او نذير ضبّى كوفى است و از بزرگان تابعين است و نوادهء او رفاعهء نامبرده به طورى كه در تقريب آمده ، ثقه و مورد اعتماد است . وى بعد از سال 180 درگذشته است . ( 2 ) . المستدرك : 3 / 371 . ( 3 ) . فتح 48 / 10 . ( 4 ) . مروج الذهب : 2 / 11 . ( 5 ) . المناقب 112 .