المحقق السبزواري

851

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

« و ليكن البيع بيعا سمحا بموازين عدل ، و أسعار لا تجحف بالفريقين من البائع و المبتاع . فمن قارف حكرة بعد نهيك إيّاه فنكّل به ، و عاقبه في غير إسراف . » « و بايد كه بوده باشد خريد و فروش خريد و فروخت با سماحت ، به ترازوى راست و به نرخها كه نقصان و تنگى نرساند به هر دو گروه از فروشنده و خرنده . پس ، هركس كه ملاصقت و ملازمت احتكار كند ، بعد از آنكه تو نهى از آن نموده‌باشى ، پس عذاب كن [ 213 آ ] او را عذابى كه باعث عبرت ديگران شود ، و عقاب كن او را بىآنكه اسراف كنى در آن عقوبت - يعنى ، از حدّ تجاوز مكن . » « ثمّ اللّه‌اللّه في الطّبقة السّفلى من الّذين لا حيلة لهم ، و « 1 » المساكين و المحتاجين و أهل البؤسى و الزّمنى ، فإنّ في هذه الطّبقة قانعا و معترّا ، و احفظ للّه ما استحفظك من حقّه فيهم ، و اجعل لهم قسما من بيت مالك ، و قسما من غلّات صوافي الإسلام في كلّ بلد ، فإنّ للأقصى منهم مثل الّذي للأدنى ، و كلّ قد استرعيت حقّه ؛ فلا يشغلنّك عنهم بطر ، فإنّك لا تعذر بتضييعك التّافه لإحكامك الكثير المهمّ . فلا تشخص همّك عنهم ، و لا تصعّر خدّك لهم ، و تفقّد أمور من لا يصل إليك منهم ممّن تقتحمه العيون ، و تحقره الرّجال ؛ ففرّغ لأولئك ثقتك من أهل الخشية و التّواضع ، فليرفع إليك أمورهم ، ثمّ اعمل فيهم بالإعذار إلى اللّه سبحانه « 2 » يوم تلقاه ، فإنّ هؤلاء من بين الرّعيّة أحوج إلى الإنصاف من غيرهم . » « پس از آن ، بترس خدا را ، خدا را در طبقهء زيرين از آنان كه هيچ چاره نيست ايشان را در امر معيشت از مسكينان و محتاجان و سختىكشيدگان و زمينگيران . پس ، به درستى كه در اين طبقه قانعى هست كه سؤال نمىكند و معترّى « 3 » هست كه خود را در معرض بذل مىآورد . و حفظ كن از جهت خداى آنچه طلب حفظ آن كرده از تو از حق خود در ايشان ؛ و بگردان از جهت ايشان قسمتى از بيت المال خود ، و قسمتى و بخشى از آنچه كه ذخيره

--> ( 1 ) . در ديگر نسخ به‌جاى « من » « و » آمده . نويسنده در ترجمهء فارسى ، « من » را ترجمه كرده است . ( 2 ) . در چاپهاى صبحى صالح و فيض الاسلام ، « سبحانه » نيامده است . ( 3 ) . فقير ؛ نيازمندى كه براى دريافت بخشش پيش آيد ، ولى درخواست نكند . قانع و معترّ كه در كلام حضرت آمده ، برگرفته از اين آيه قرآن است : « فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ . »