المحقق السبزواري

793

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

كند و سخن مرا دست‌پيچ « 1 » . و در جنگ همه وقت خطر است و هميشه سبوى از آب درست بيرون نيايد . در اين كار چه مىگويى و چه مىبينى ؟ » خواجه ابو نصر گفت : « زندگانى خواجه درازباد ! كارى كه سلطان و خواجه در آن متحيّرند چون من مردى صاحب‌قلم و بيدل در آن‌چه سخن تواند گفت ؟ و اگر خواجه در اين باب هم پيغامى دهد ، مطلقا عرض نتوانم كرد كه كار نازكست ، به حضور شما آن پيغام را بنويسم تا احتياط كنيد ؛ آنگاه ، پيش برم و عرضه كنم و جوابى كه يابم بازآرم . » پس ، گفت : « سلطان به همه حال بشنود كه من و تو خلوت كرده‌ايم . چون من بازگردم ، مرا بخواند كه او را بر چنين چيزها صبر نباشد و بپرسد كه ، خ چه مىگفتيد « 2 » ؟ خ روا باشد كه تو آنچه از من شنيدى ، حكايت كنى و بگويى « 3 » كه احمد گفت : تو را پيغام نمىدهم ، امّا اندوه و شادى است كه گفته آمد تا امروز و امشب در اين مهمّ بهتر انديشه كنيم ، تا آنگاه فردا به مشافهه يا به پيغام گفته شود . » برخاست و گفت : « به ديوان نخواهم نشست . به خانه روم و به اين شغل مشغول شوم . » خواجه ابو نصر مىگويد : « [ 89 آ ] چون او بازگشت و من به ديوان رفتم ، كسى آمد و گفت : « سلطان تو را مىخواند . » چون پيش رفتم ، مرا بنشاند و پرسيد كه ، : « خواجه با تو خلوت كرده بود . چه مىرفت ؟ » گفتم : « هم از حديث بامدادى مىرفت . » جاى خالى كرد و گفت : « بگوى تا چه مىرفت ؟ » هرچه رفته بود به تمامى عرضه داشتم و گفتم : « اين پيغام نيست . » گفت : « خواجه بارى به اين بهانه بازگشت تا امروز فراغتى كند ، و من اين كارى است پرداخته‌ام تا جهتى چون خوارزم به اين بهانه به دست آيد ؛ محال است فروگذاشتن . و اين امرا و حشم كاهل شده‌اند ، من ايشان را از بهر آن مىدارم و چندين مال مىدهم تا هر سال جايى نو بگيرم . تو اين نكته را پنهان دار تا بنگريم كه فردا ايشان چه گويند . و اگر خواجه پيش تو كس فرستد كه ، محمود را ديدى و چه رفت ؟ جواب ده كه ، ديدم و آن سخنان بازراندم ، جوابى نداد . » گفتم : « چنين كنم . » و به ديوان بازگشتم .

--> ( 1 ) . دست‌آويز ، بهانه . ( 2 ) . در اصل فقط « ف » منقوط است . در مر به شكل مضبوط در متن ، و در مج به صورت « مىگفتند » آمده است . ( 3 ) . در اصل بدون نقطه و در مر « بگويى » و در مج « نگويى » ضبط شده است .