المحقق السبزواري

718

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

اكابر ملك تو باشند . خ پس ، درهمى چند در خريطه با من بود . خواستم به او دهم ، قسم خورد كه غير از آنچه گرفته چيزى ديگر قبول نكند . پس ، گفت : خ وقتى كه به اين امر برسى ، مرا به ياد آر « 1 » و در آن وقت با من احسان كن . خ گفتم : خ چنين مىكنم . خ و تا حال او به خاطر من نرسيده بود . چون به رحبه رسيدم ، چشم من به‌جاى او افتاد . او به خاطر من رسيد ، و حكمهاى او به خاطرم آمد ، و تأمّل كردم احوال « 2 » خود را ، و تأمّل كردم شما را كه بزرگترين اهل مملكت منيد . تو پسر زيّاتى و اين پسر قيار « 3 » است . و اشاره به ابن ابى داوود كرد . چون به خاطرم آمد كه حكمهاى او همه درست آمد ، خادم را فرستادم به طلب او ، و مبالغه كردم در تفتيش او تا وفا كنم به وعدهء سابق . خادم برگشت و خبر آورد كه ، او در اين نزديكى وفات يافته . مغموم شدم كه از من احسان كردن بر او فوت شده . باز به فكر افتادم ، به خنده آمدم كه گفته بود كه ، در دولت تو رياست اولاد سفلگان را خواهد بود . خ چون خليفه اين نقل را كرد ، ما متنكّر « 4 » شديم و از پرسيدن پشيمان شديم . » حكايت سابقا در فضل اطبّا مذكور شد كه سلطان [ 349 / مج ] يمين الدّوله محمود نزد مأمون خوارزمشاه فرستاد و طلب ارسال حكما نمود و شيخ ابو على و ابو سهل مسيحى قبول رفتن [ 288 / چ ] نكردند ، و ابو ريحان بيرونى « 5 » و ابو نصر و ابو الخير قبول كردند . حكايت كرده‌اند كه چون ابو ريحان به مجلس سلطان رسيد ، در غزنين سلطان بر بالاى كوشكى نشسته بود كه چهار در داشت . روى به ابو ريحان آورد و گفت : « من از اين چهار در ، از كدام در بيرون خواهم رفت ؟ حكم كن و بر كاغذ نوشته و در زير مسند من « 6 » گذار . » ابو ريحان اسطرلاب خواست و « 7 » ارتفاع گرفته ، طالع درست كرد و « 8 » ساعتى تأمّل نموده بر « 9 » كاغذ چيزى نوشت و در زير مسند سلطان نهاد . سلطان گفت : « حكم كردى ؟ »

--> ( 1 ) . همان : « آور » . ( 2 ) . مج ندارد . ( 3 ) . چ : « قتار » . ( 4 ) . همان : « منكر » . ( 5 ) . مج : « بروفى » . ( 6 ) . چ ندارد . ( 7 ) . مج ندارد . ( 8 ) . همان ندارد . ( 9 ) . چ : « در » .