المحقق السبزواري
700
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
حكايت در كتاب عيون الانباء مسطور است كه غصيص ، امّ ولد هارون الرّشيد ، را قولنجى صعب عارض شد . عيسى بن حكم دمشقى « 1 » طبيب را نزد او حاضر كردند و لايح و طبرى « 2 » كه دو منجّم بودند حاضر ساختند . بيمار از عيسى طريق معالجه پرسيد . عيسى طبيب گفت : « قولنج بر نحوى مستحكم شده كه اگر مبادرت به حقنه « 3 » نشود ، از تلف ايمن نتوان بود . » بيمار به لايح و طبرى گفت : « از جهت من ساعتى اختيار كنيد كه در آن ساعت معالجه كنم . » لايح گفت : « اين كوفت از آن كوفتها نيست كه تأخير علاج آن تا ساعتى كه منجّمان نيكو دانند توان كرد ، و رأى من آن است كه پيش از آنكه به امرى ديگر مشغول شوند ، شروع در علاج بايد كرد و رأى عيسى طبيب بر اين است . » از عيسى پرسيد كه ، « لايح چنين مىگويد . تو چه مىگويى ؟ » گفت : « چنان است كه او گفته » . پس ، از طبرى سؤال كرد كه ، رأى تو چيست ؟ گفت : « امروز قمر با زحل است و فردا با مشترى ، و رأى [ 179 ب ] من آن است كه علاج را تأخير بايد كرد تا وقتى كه قمر مقارن مشترى شود . » لايح گفت : « مىترسم كه وقتى كه قمر مقارن مشترى شود ، قولنج چنان شدّتى كرده باشد كه حاجتى به علاج نيفتد » . غصيص سخن او را به فال بد گرفت و او را از خانه بيرون كرد و به قول طبرى عمل كرد . و پيش از رسيدن قمر به مشترى بيمار درگذشت ، و چون قمر مقارن مشترى شد لايح گفت به كسان او كه ، « حالا وقت علاجى است كه طبرى تعيين كرده . كو بيمار تا معالجه كنيم . » ديگر ، بايد كه چون منجّم از طالع مولود پادشاه آفتى گمان برد يا از اوضاع كلّى محذورى ادراك كند ، پادشاه را بر دعا و تصدّقات و انواع طاعات و قربات و توبه و
--> ( 1 ) . دربارهء او ، نك : قفطى ، صص 343 و 344 . ( 2 ) . ربن يا ربن يا ربّن طبرى منجّم از يهودان اهل طبرستان است . نام او ( ربن ) كلمهاى سريانى به معنى استاد بزرگ يا استاد ما است ، ولى قفطى اين نام را از نامهاى مقدّمان يهودى مىداند . نام اصلى ربن سهل بوده و طبيبى حاذق و هم در هندسه و انواع رياضيّات سرآمد بوده است و چندين كتاب از كتب حكمى را ترجمه كرده است ، از جمله ترجمهاى از مجسطى كار اوست . طبرى در قرن دوم و اوايل قرن سوم مىزيسته است و پسرش ، على ، دبير مازيار بن قارن بود و پس از اسارت او ، وى به خدمت خليفه معتصم درآمد . قفطى ، ص 259 ؛ تاريخ علوم عقلى در تمدّن اسلامى ، ص 60 ؛ شهرزورى ، ص 359 . ( 3 ) . اماله .