المحقق السبزواري

691

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

نمىخورد ، و روزها برآمد و اطبّا از معالجه عاجز شدند . شيخ ابو على در آن وقت ، وزير شهنشاه علاء الدّوله [ محمّد بن دشمنزيار ] « 1 » بود و بر وى اقبالى تمام داشت و امور ملكى و مالى در كف كفايت او نهاده بود و الحق بعد از اسكندر ، كه ارسطو وزير او بود ، هيچ پادشاه چون شيخ ابو على وزيرى نداشت . در آن حال كه شيخ وزير بود ، هر صبحدم برخاستى دو جزو « 2 » تصنيف كردى و چون صبح صادق بدميدى ، شاگردان را بار دادى . و ما شاگردان جمع مىشديم و تا ما « 3 » بيرون آمدن هزار سوار از معارف و مشاهير و ارباب حوايج بر درگاه او جمع شدندى ؛ شيخ سوار شدى و آن جماعت از پى او برفتندى . چون به ديوان رسيدى ، قرب دو هزار سوار شده بودندى ، تا نماز پيشين در ديوان بودى ، چون به خانه آمدى ، اين جماعت با او نان خوردندى و به قيلوله مشغول شدى ؛ و چون برخاستى ، نماز بگزاردى و پيش شاهنشاه رفتى و تا نماز عصر ميان ايشان مفاوضه و محاوره بودى كه در ميان ثالثى نبودى . مقصود از اين حكايت ، آن است كه هرگز شيخ را فراغتى نبودى . چون اطبّا از معالجهء آن جوان عاجز آمدند ، از شاهنشاه استدعا نمودند كه شيخ ابو على را به علاج او مأمور گردانند . علاء الدّوله بگفت و شيخ قبول كرد . پس ، گفت : بيمار را بشارت دهيد كه قصاب آمده كه تو را بكشد . » او شادى كرد و شيخ با كوكبه به در سراى بيمار آمد و كاردى به دست گرفته ، به درون آمد و گفت : « اين گاو كجاست تا او را بكشيم . » بيمار بانگ گاو كرد - يعنى ، اينجايم . شيخ در ميان سراى بايستاد و فرمود كه دست و پاى او را ببستند و آن دو كارد بر كارد ماليد و فرونشست و دست بر پهلوى او نهاد ، چنان كه عادت قصّابان است .

--> ( 1 ) . از چهار مقالهء عروضى ، ص 125 افزوده شد . علاء الدّوله محمّد ، سر سلسلهء بنى كاكويه ديلمى كه در رى و اصفهان و جبال حكومت داشتند . وى دايى مجد الدولهء ديلمى بود و از 398 تا 433 ق . به استقلال فرمان راند . بنى كاكويه در برابر سلجوقيان استقلال خود را از دست دادند و به صورت امراى تابع آنان درآمدند . ر ك : بوسورث ، كليفورد ادموند ، سلسله‌هاى اسلامى ، ترجمهء فريدون بدره‌اى ، صص 155 و 156 . ( 2 ) . شكل ديگر « جزء » عربى است كه توسّط پارسىنويسان به‌كار مىرود . ( 3 ) . در نسخهء مج « ما » حذف شده است . ظاهرا عبارت به اين صورت صحيح است : « و تا بيرون آمدن ما . . . » .