المحقق السبزواري
684
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
حكايت شيخ ابو على در كتاب مبدأ و معاد آورده كه شنيدم كه طبيبى به مجلس يكى از ملوك آل سامان قبول او به درجهاى رسيده بود كه در حرم شدى و نبض مخدرّات بديدى . روزى با ملك در حرم نشسته بود ، به جايى كه ممكن نبود كه هيچ مردى در آنجا تواند بود . ملك خوردنى خواست . كنيزكى كه خوانسالار بود دوتا شد ، خوان « 1 » بر زمين نهاد ؛ رنجى غليظ در مفاصل او حادث شد و پشتش دوتا بماند . ملك روى به طبيب كرد كه حالى معالجت كن به هروجه كه باشد . و آنجا تدبير طبيعى را هيچوجهى نبود . روى به تدبير نفسانى نهاد و بفرمود تا مقنعه از سر او دركشيدند و موى او برهنه كردند . سود نداشت . فرمود تا پيراهن از او دركشيدند ، هم اثر نكرد . دست به موضع ديگر برد و ازار دركشيد . از غايت شرم حرارتى در باطن او حادث شد و آن رنج غليظ را به تحليل برد و راست بايستاد و مستقيم و سليم بازگشت . « 2 » و اين حكايت به چند نحو در كتب منقول شده . « 3 » حكايت آوردهاند كه از آل سامان ، امير منصور بن نوح بن نصر [ حكومت : 355 - 366 ق . ] را عارضهاى افتاد كه مزمن گشت و برجاى ماند و اطبّا در آن معالجتها كردند و عاجز آمدند . ملك كس فرستاد و محمّد بن زكرياى رازى را بخواند . او چون به آمويه رسيد و آب جيحون بديد ، گفت : [ 176 آ ] من در كشتى ننشينم . تا كس امير بخارا به بخارا رفت و بازآمد ، كتاب منصورى تأليف نمود . پس ، معروفى از معارف رسيد با جنيبت خاصّ و پيغام آورد ممزوج به اميدها . منصورى به دست او بفرستاد و گفت : « من اين كتابم و اين كتاب
--> ( 1 ) . اصل : « خون » ، اينجا برابر مج اصلاح شد . ( 2 ) . اين حكايت از چهار مقالهء عروضى ، صص 113 و 114 نقل شده است . ( 3 ) . از جمله قفطى در تاريخ الحكماء اين حكايات را به جبرئيل بن بختيشوع نسبت داده است . جبرئيل موفّق شد كنيز هارون الرّشيد را در مجلس او به همان شيوهء موصوف در كتاب مبدأ و معاد درمان كند . نك : صص 185 تا 187 .