المحقق السبزواري
676
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
ساخت ، و جمع كرد اطبّا را به نزديك نشيمن خليفه و به ايشان گفت : « مىكوفته باشيد تا خليفه آواز بشنود و نفس او ساكن شود كه شما در آخر روز خلاص خواهيد شد . » و هر ساعت خليفه او را مىطلبيد و از دوا سؤال مىكرد ، او مىگفت : « اين است . مىشنويد صداى كوفتن دوا را » ساكت مىشد . چون نه ساعت گذشت ، خليفه بمرد و اطبّا خلاصى يافتند . « 1 » حكايت از كتاب ادب الطبيب « 2 » منقول است كه ماسويه طبيبى بود در بيمارستان جنديشاپور . سى سال طبابت مىكرد . چون خبر كمال اعتبار و اقتدار جبرئيل بن بختيشوع نزد هارون الرشيد به او رسيد ، گفت : « او به آسمان رسيد و ما در بيمارستانيم و از آن درنگذشتهايم » . اين خبر به جبرئيل رسيد . برنجيد . و امر بيمارستان تعلّق به او داشت ، امر كرد كه ماسويه را از آنجا بيرون كنند و وظيفهء او را قطع كنند . كار بر او دشوار شد . متوجّه بغداد شد تا در استمالت خاطر جبرئيل بكوشد . مدّت مديدى بر در خانهء جبرئيل به سر كرد . او را رخصت نمىداد و هرگاه جبرئيل سوار شدى ، او را دعا مىكرد و استعطاف « 3 » مىنمود و جبرئيل با او حرف نمىزد . و چون كار بر او تنگ شد ، نزد قسّيسى « 4 » رفت كه در جانب شرقى بغداد مىبود و از او طلب خرجيى كرد كه او را به شهر خود برساند . پس ، گفت : « تو سى سال است كه در بيمارستانى و طبّ نمىدانى ؟ » گفت : « بلى ، مىدانم . طبّ و معالجات مىتوانم كرد » . پس ، صندوقى داد و او را در مكانى نزديك به قصر فضل بن ربيع ، كه وزير خليفه بود ، بنشاند كه به طبابت مشغول باشد . و او در آنجا اكتسابى مىكرد تا آنكه حال او نيكو شد . در اين اثنا چشم يكى از خادمان فضل كوفت [ 174 آ ] بههم رسانيد . دو كحّال به جهت او فرستادند كه معالجه كنند « 5 » و معالجات كردند و نفعى
--> ( 1 ) . اين حكايت را قفطى نيز نقل كرده است . نك : صص 577 و 578 . ( 2 ) . در كشف الظنون ، ج 1 ، ص 46 از اثرى به اين نام ، نوشتهء اسحاق بن على رهاوى ياد شده است . ( 3 ) . مهربانى خواستن ، بر سر مهر آوردن . ( 4 ) . كشيش . ( 5 ) . اص : « كند » .